من بعد فناء من نبلها و تقصّف من رماحها . . . » « 1 »
پس اى امير المؤمنين ! در آن هنگامه چشمها خيره شده و بديها بالا گرفت و ( از شدت سختى و ترس آن روز ) بيضههاى مردان تا ميان كليهها بالا آمد و مادران را مصيبت فرزندان كوبيد و زنان باردار ، بار خود را به زمين نهادند و رها كردند ، چشمها در حدقه سرخ شد و افق تيره و تار ، و عرقها خشك و خونها جارى شد و گردوغبار جنگ بالا رفت . كريمان و بزرگواران صبر پيشه كردند و لئيمان و بىصفتان درهم فرو ريختند . كسى توان سخنگفتن نداشت . گوشهء دهانها كف كرده ، جنگ به اوج شدت رسيده بود . آن روز ، روز فراق و از دست دادن عزيزان و در آغوش گرفتن يكديگر ، و روز قطعشدن گردنها بود . مردان بر روى اسبان تيز و پس از دست دادن كمانها برپا ايستادند ، نيزههاى ايشان شكسته شد و صدايى جز غريو جنگ ، فريادهاى مردمان ، و شيههء اسبان به زمين افتاده به گوش نمىرسيد . شمشيرها در سرها فرورفته بود . آن روز به همين وضع بود تا اينكه تاريكى و سياهى كامل شب بر ما مستولى شد و آنگاه صبح و فلق دميد و از جنگ چيزى جز بانگ سگان و شغالان نمانده بود . اما به خدا سوگند ، آنها مىدانند من در ميانشان توانگرترين و مصيبتديدهترين هستم . و در سختىها صبورترينم ؛ زيرا من اينگونه هستم كه شاعر گويد :
و اغضى على أشياء لو شئت قلتها * و لو قلتها لم أبق للصلح موضعا
فان كان عودى من نضار فإننى * لأكره يوما أن أحطم خروعا
[ از چيزهايى چشمپوشى مىكنم كه اگر مىخواستم مىتوانستم آنها را بازگو كنم و اگر مىگفتم ديگر جايى براى صلح باقى نمىگذاشتم پس اگر چوب من از درخت محكمى باشد دوست ندارم كه روزى به اميد در آوردن شيره و روغنم خرد و قطعهقطعه شوم ] .
هنگامى كه امير المؤمنين مرا لباس رو قرار داد بدون اينكه لباس زير او باشم ، آن را پذيرفتم و شاكر و سپاسگزار او بودم . در حالىكه شما او را سپاس نگفتيد ؛ هنگامى كه ما به خونخواهى عثمان برخاستيم ، شما چنين نكرديد ؛ وقتى ما به پايان كار رسيديم ، شما
هامش
( 1 ) . از آنجا كه اين توصيف اديبانه توسط مؤلف پرداخته شده است ، بخشى از اين قسمت آن عينا نقل مىشود .