[ هان ، نامه و پيام مردى يمانى را به معاوية بن حرب رسانيد كه آيا اگر گفته شود پدرت خود را از حرام نگه داشته است از اين امر خشمگين ، و اگر بگويند پدرت زناكار است خوشحال خواهى شد ؟ پس گواهى مىدهم كه خويشى تو نسبت به زياد ، مانند خويشى فيل با كرّه خر است ] .
به خدا سوگند ، مىبينم كه بعد از او فرزندانش را زنان بنى عبد شمس به ابو سفيان نسبت مىدهند و اين همان است كه پس از تو به بزرگانت خواهد رسيد . اما در مورد عمرو بن عاص ، تو او را بر ما ترجيح دادى و بدون توجه به ما ، او را به خودت نزديك كردى . در حالىكه ما در يك وضع و عمرو بن عاص در وضعى ديگر است . ما با مردم باوفا و ادب برخورد مىكنيم ، اما او با مكر و نيرنگ . او از كسانى است كه هيچ وفايى در وجودش نيست و گاهى نيّت و خبث باطنى او براى امير المؤمنين هم روشن شده است .
پس شايسته نيست از رأى كسى كه اولين بار نيت بدى داشته است بار ديگر بهره ببرند .
در اين هنگام مروان وارد شد . معاويه گفت : بيا مروان ، نظر تو نزد من از نظر اينان محترمتر است . بيا بشنو آنچه را نمىپسندند !
مروان گفت : اى امير المؤمنين ، آيا مىدانى مثل ما و شما چيست ؟
معاويه گفت : مطالبى مانند يارانت بيان كن .
مروان گفت : عدّى « 1 » بن زيد عبادى ، نعمان بن منذر را نصيحت كرد و او را بر برادرش مقدم ساخت و به كسرى دربارهء حكومت او سفارش كرد . اما سزايش اين بود كه او را در زندان محبوس « 2 » كردند و او در حبس اين شعر را برايش نوشت :
ابا منذر جازيت بالود بغضة * فماذا جزاء المبغض المتبغّض
مجازاته فى ذا المثال كراهة * و لست شىء بعد بالمتعرّض
[ اى ابا منذر پاداش دوستىهايت را با كينه و دشمنى دادى ؛ پس پاداش نفرت و دشمنى فرد كينهجو چيست ؟ مجازات او در اين زمينه مثال ناپسندى است . من پس از آن حرفى
هامش
( 1 ) . شاعر عصر جاهليت عدى بن زيد بن جماد بن زيد بن ايوب يكى از افراد خاندان امروء القيس بن زيد مناة بن تميم ، در حيره زندگى مىكرد و از سخنرانىها بود . ( الأغانى 2 / 18 )
( 2 ) . ديوان عدى ، ص 136 .