جهم كأنّ جبينه لما بدا * طبق متغجّر الاثباج
يسمو بناظرتين تحسب فيهما * لمّا أجالهما شعاع سراج
و كأنما خيطت عليه عباءة * برقا أو خلق من الدّيباج
قرنان محتضران قد مخضتهما * أمّ المنيّة غير ذات نتاج
و علمت أنى إن أبيت نزاله * إنى من الحجّاج لست بناج
ففلقت هامته فخرّ كأنه * أطم تساقط مائل الأبراج
ثم انثنيت و فى ثيابى شاهد * ممّا جرى من شاحب الأوداج
أيقنت أنى ذو حفاظ ماجد * من سرّ أملاك ذوى أتواج
ممّن يغار على النساء حفيظة * إذ لا يثقن بغيرة الأزواج
[ اى جمل اگر تو سختى مرا در روز تيره كارزار و جنگ و همچنين قرار گرفتن من بر روى شير و رم دادن آن براى مبارزه با او بر روى كجاوهها به هدف خواركردنش را مىديدى .
مشاهده مىكردى كه پشيمانى او از شدّت اخم و ترشرويى همچون وسط سينى غجرى ( منسوب به طايفهاى ) شده است . او با دو چشمش طورى نگاه مىكند كه گويى شعلهء چراغى در ميان آنها به نشانهء پايان زندگى و رسيدن اجل روشن است . و گويى كه جامهاى از ديباى كهنهء رنگارنگ براى او دوخته شده است . شاخهاى لرزان او را جنگ بدون هيچ فايدهاى تكان داده است . و دانستم كه اگر از مبارزه و كارزار با او دست بكشم ، از دست حجاج رهايى نخواهم يافت ، پس فورا سر او را شكافتم و او همانند فروريختن عمارتى با ستونهاى كج به زمين افتاد ، سپس برگشتم در حالىكه بر روى پيراهنم شاهدى از رگهاى گردن ( اين شير ) وجود داشت . من مطمئن شدم كه فردى بزرگوار و حافظ و نگهبان سرزمينها ، پادشاهان و فرمانروايى صاحب تاج و سلطنت و از آن افرادى هستم كه به خاطر حفاظت از زنها به هنگام بىغيرتى شوهرانشان به من حمله و شبيخون مىزنند ] .
حجاج رو به او كرد و گفت : اى جحدر اگر دوست دارى مقام و جايگاهى در كنار ما داشته باشى بمان . و اگر مىخواهى به شهر و ديار خودت بازگردى ، بازگرد . او گفت :
همراهى امير را برمىگزينم . حجاج نيز مقام و منصبى در ديوان عطا به او بخشيد و او را در سراى خود جا داد .