تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
كه البته بسيارى از آنها را نمىشناسيم . آنگاه گفت : « حتى اذا كنّا فى ثنية السّماوة « 1 » بعث الله علينا ريحا حرجفا ، تبوّأت لها آفاق السّباع أسرابها ، و انفرجت الطير الى او كارها ، و احمرّت لها آفاق السماء ، فلم اهتد لعلم لامع ، و لا لنجم طالع ، فبقيت كالمتحيّر لا اجد وزرا ، فانى . . . » . [ ما در ثنيهء سماوه بوديم ، خداوند براى ما باد سرد و شديدى فرستاد . درندگان به خانه‌ها و سوراخ‌هاى خود پناه بردند و پرندگان به لانه‌هايشان كوچ كردند . پهناى آسمان سرخ‌رنگ شده بود ، نور و روشنايى و ستارهء درخشانى نبود تا به كمك آن به مسير ادامه دهيم . حيران و سرگردان مانديم . بىپناه و پناهگاه ، كه ناگهان سوارانى بر اسب‌هاى تيزرو به سوى ما آمدند . گويى آنها چون درخت سدر بودند ، يا باز شكارى كه بر شكار خود فرود مىآيد . بر هريك از اين اسبها جوانمردان و بزرگوارانى سوار بودند كه در ناز و نعمت بزرگ شده و مانند شمشير برّان بودند ؛ آنان سگ‌هايى كه كف دست و پاهاى آنها فرورفتگى داشت همراه خود داشتند . در پشت سر آنان نيز غبارى به هوا برخاسته بود . آنان به ما رسيدند ، در حالىكه حامل مقدارى موز براى عبد الملك بن مروان بودند . اين سواران نزد ما فرود آمدند و ما خورديم و تفريح كرديم و نجات يافتيم ] .

81 . داورى در شعر

احمد بن سعيد مىگويد : از ابا عبد الله زبير شنيدم كه مىگفت : « 2 » سه تن از راويان كنار هم جمع شده بودند . گوينده‌اى گفت : كدام مصرع محكم‌تر و موجزتر است ؟ اولين نفر گفت : اين شعر حميد بن ثور « 3 » : « و حسبك داء أن تصحّ و تسلما » . [ و همين درد براى تو بس است كه در عين سلامت و صحّت تسليم ترديد شوى ] . « 4 »
هامش
( 1 ) . سماوه : بيابانى بين كوفه و شام ، ثنيه ، آخرين مكان يك شهر است كه از آن خارج يا داخل مىشوند . - م ( 2 ) . متن اين‌روايت در البيان و التبيين ص 140 و شرح شواهد المغنى 1 / 269 و الامتاع و المؤانسة 1 / 269 آمده است . ( 3 ) . شاعر معروف دورهء اسلامى كه به خدمت پيامبر ( ص ) مشرف شد . او تا زمان خلافت عثمان زنده بود . ديوان شعرى دارد كه به چاپ رسيده است . ( براى شرح او رك : ابن سلام 495 و الإصابة 1 / 355 ) ( 4 ) . اين بيت در ديوان او ص 7 با اين مطلع آمده است : « ارى بصرى قدر ابنى بعد صحة » ؛ « مىبينم كه چشمانم -
الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 138 | زبير بن بكار / اصغر قائدان