تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 124

مساهمون:

ص١٢٤
محمد و آلش درود فرست و براى ساكنان شهر پيامبرت گشايش قرار ده ] . بعد برخاست و رفت . من نيز برخاستم . گويد : به خدا سوگند ، هنوز از بازار خارج نشدم كه ديدم جلوى نور خورشيد گرفته شد . سرم را بلند كردم ، سياهى تعداد بيشمارى ملخ را ديدم كه به پايين آمدند و در شهر پراكنده شدند . من ايستاده بودم و نگاه مىكردم . همهء مردم در خانه‌هايشان ملخ داشتند . آنان شكم‌هايشان را سير كردند . او گفت : مردم ملخ‌ها را طبخ كردند و نمك زده و نگه داشتند . ظرفهايشان را از روغن پر كردند . ديگها ، سبدها و ظرفهاى خود را نيز از ملخ پر كردند و آنها را به سوى خانه‌هايشان بردند . بعد از سه روز ملخها پيرامون شهر نيز پراكنده شدند و به جايى خارج از آن نرفتند . سه روز نگذشته بود كه ده كشتى وارد الجار « 1 » شد . يعنى از زمانى كه ابو نصر دعا كرد . با ورود اين كشتىها قيمت كالاها تا پايين‌ترين قيمت ارزان شد و شرايط زندگى مردم بهبود يافت . گويد : ابو نصر در مسجد بود ؛ نزد او رفتم و گفتم : اى ابو نصر ، آيا نتيجه و بركت دعايت را مىبينى ؟ گفت : لا إله الا اللّه ، اين رحمت و بركت خداست كه همه چيز را در بر مىگيرد .

71 . موعظهء درواس بن دروان به هشام ، در هنگام قحطى

احمد بن سعيد از زبير ، از عمر بن أبى بكر مؤمّلى ، از عبد الله بن ابى عبيدة بن محمد بن عمّار بن ياسر برايم روايت كرد و گفت : مردم در زمان هشام بن عبد الملك دچار گرسنگى شديدى شده بودند . هشام اجازه داد تا مردم با او ديدار و مشكلاتشان را بيان كنند . در ميان مردم ، درواس بن دروان عجلى بود كه لباسى پشمين پوشيده ، عبايى نيز بر روى آن به تن كرده بود . هنگامى كه هشام او را ديد ، ورود او را خوش نداشت . لذا رو كرد به دربان خود و گفت : آيا اجازه دادى كسى
هامش
( 1 ) . منطقه‌اى ساحلى در كنار درياى سرخ ( قلزم ) است . بين اين شهر تا مدينه يك شبانه‌روز فاصله است . كشتىها از حبشه و ديگر نقاط به اينجا مىآمدند .