نديدى ؟ گفتم : آرى اين آيه :
وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ
« 1 » ؛ [ و ايشان را از لحن كلامشان بشناسيد ] . بر آن حك شده بود .
65 . قتل ابو مسلم خراسانى
زبير از مبارك طبرى برايم روايت كرد كه شنيدم ابا عبيد الله مىگفت :
روزى ابو جعفر ( منصور ) با يزيد بن أسيد « 2 » خلوت كرده بود . ابو جعفر به او گفت : اى يزيد ، نظرت در مورد كشتن ابو مسلم چيست ؟ گفت : رأى من آن است كه او را بكشى و با كشتن او به خداوند تقرّب جويى ؛ اما به خدا سوگند ، از آن پس حكومت بر تو راست نمىشود و ما بقى عمرت را با آسايش سپرى نخواهى كرد .
يزيد گويد : ترس تمام وجودم را فراگرفت و گمان كردم با اين سخن و نظر بر من خشم مىگيرد . آنگاه منصور گفت : خداوند زبانت را قطع كند و دشمنانت را با مرگت خشنود سازد ؛ آيا به من مىگويى كه ناصحترين فرد را در ميان خود بكشم ؛ كارى كه براى دشمنان ما هم دشوار و ناممكن است ؟ به خدا سوگند ، اگر به سبب پيوند و رابطهء ما در گذشته نبود ، اين لغزش و فكر غلط تو را جرمى مىشمردم و گردنت را مىزدم . برخيز ، خداوند تو را روى پاهايت استوار نگرداند .
يزيد گويد : برخاستم . جلوى چشمانم سياه شده بود . آرزو مىكردم كه زمين مرا ببلعد . بعد از گذر زمان و كشتن ابو مسلم ، منصور مرا به نزد خود خواند و گفت : يزيد ، آيا روزى را كه در مورد مرگ آن بنده ( ابو مسلم ) با تو مشورت كردم ، به خاطر دارى ؟ گفتم :
بله ، امير المؤمنين ، هرگز خود را تا آن روز به مرگ نزديك نديده بودم . خليفه گفت : به خدا سوگند ، انجام اين كار در فكرم بود و در انجام دادن آن ترديد نداشتم ، اما ترسيدم كه اين فكر از زبانت خارج شود و حيلههاى مرا نافرجام گذارى .
هامش
( 1 ) . محمد / 30 .
( 2 ) . در اصل : يزيد بن ابى اسيد بود . به نقل از المثبت از طبرى ، الياقوت و الأغانى . او فرمانده سپاه ابو العباس سفاح و والى او در 134 ق بر أرمينيه بود كه پس از آن در دوران منصور نيز فرماندهء سپاه بود . ( طبرى 7 / 465 ؛ ياقوت 3 / 322 و الأغانى 15 / 38 ) .