مىدهم آن را به تو بازگردانند .
مأمون گفت : ديگرچه درخواستى دارى ؟ او گفت : از ستم امير المؤمنين بر من ، بسيار مقروض شدهام . مأمون گفت : قرضهايت را ادا مىكنم . ديگرچه حاجتى دارى ؟ گفت : به من اجازه دهيد به حج بروم . گفت : اين اجازه را به تو دادم . ديگرچه مىخواهى ؟
اسماعيل گفت : دارايىهايى را كه پدرم وقف كرده بود در اختيار من بود « 1 » ، از من گرفتهايد و به قثم و قاسم ، پسران ابو جعفر « 2 » ، دادهايد . مأمون گفت : تو چه مىخواهى ؟ گفت : آنها را به من بازگردانيد . پاسخ داد : ما در اين مورد كارى نمىتوانيم انجام دهيم ، ولى تلاش خود را مىكنيم . اموالى كه پدرت وقف كرده از آن وارثان و موالى او است . اگر آنان راضى شوند كه قيموميت و سرپرستى آنها را به تو بسپارند ، ما آنها را به تو بازمىگردانيم . در غير اين صورت اين اموال براى كسانى ثبت مىشود كه اكنون آن را در اختيار دارند . آنگاه اسماعيل خارج شد . مأمون به على بن صالح گفت : خداوند تو را سلامت دهد ، من چه مىخواهم و تو چه مىخواهى ! چه وقت مرا ديدهاى كه از ديدن اسماعيل بن جعفر خوشحال شوم و به او توجه كنم ؟ او در گذشته در بصره همنشين من بوده است .
على بن صالح پاسخ داد : اى امير المؤمنين ، اسماعيل بن موسى در فكر من نبود .
مأمون گفت : راست گفتى ، چيزهايى كه بايد آن را به خاطر بسپارى ، از فكرت بيرون مىرود ؛ اما آنچه نبايد در فكر تو قرار گيرد ، مىماند . با اين حال اگر تو او را با ديگرى اشتباه گرفتى نبايد اسماعيل را از آنچه بين من و تو گذشت ، آگاه كنى . على گمان كرد كه منظور او اسماعيل بن موسى است . بنابراين اسماعيل بن جعفر را خبر كرد و ماجرا را كلمه به كلمه براى او بيان كرد . اسماعيل بن جعفر همهء ماجرا را شنيد . به مأمون خبر رسيد . پس گفت : شكر مىكنم خدا را كه به من اخلاقى داده كه على بن صالح ، ابن عمران ، حميد بن عبد الحميد طوسى « 3 » ، و منصور بن نعمان را تحمل مىكنم .
هامش
( 1 ) . در المحاسن « در دستم بود » آمده است .
( 2 ) . در عصر المأمون ، فرزندان جعفر آمده است .
( 3 ) . فرماندهء مشهور عصر مأمون .