مأمون گفت : سخن بگو . پس مرد به شيوايى و فصاحت شروع به سخن گفتن كرد .
مأمون گفت : اى ثابت ، حاجت او را بنويس . سپس گفت : آيا خواستهاى دارى ؟ پاسخ داد :
بله ، اى امير المؤمنين ؛ زمينى در اهواز داشتم كه ابن بختكان با قدرتى كه سلطان در اختيارش نهاده بود ، آن را از من گرفت و خواست تا اندكى از قيمت آن را از او بگيرم .
مأمون گفت : اى ثابت ، به ابن بختكان و قاضى آنجا نامه بنويس كه در مورد اين مرد انصاف داشته باشند و ابن بختكان حقش را به او بازگرداند يا با منطق و از روى حكمت سهم زمين او را بخرد . گفت : آيا خواستهء ديگرى دارى ؟ گفت : بله ، اى امير المؤمنين ، زمين اقطاعى را كه منصور به پدرم داده بود ، به جرم برمكى بودن از ما بازستاندند . مأمون گفت : بنويسيد تمام آن را به او بازگردانند و از موقعى كه اين زمين را از دست او خارج ساختند ، تاكنون حاصل غلّهء آن را به او بدهند . سپس مأمون گفت : خواستهء ديگرى هم دارى ؟ گفت : بله ، امير المؤمنين ؛ من قرضى دارم كه پرداخت آن برايم دشوار و بهرهء آن بر من زياد است .
گفت : قرضت چقدر است ؟ پاسخ داد : چهار هزار دينار . مأمون گفت : اى ثابت ، بنويس كه قرضش ادا شود . گفت : پس او هفت خواسته را مطرح كرد كه برآورده كردن آنها هزارهزار درهم هزينه داشت . به خدا سوگند ، او هنوز از جايى كه ايستاده بود هنوز قدمى برنداشت كه حاجات او برآورده شد . اما من از دست او بسيار خشمگين شده بودم و ديگ صبرم به جوش آمده بود و اگر مىتوانستم ، قسمتى از گوشت او را مىكندم و مىخوردم . بعد او براى مأمون دعا كرد و خارج شد . مأمون گفت : اى ثابت ، اين مرد را مىشناختى ؟ گفتم : به خدا سوگند ، مردى نادانتر و وقيحتر از او نديدهام . مأمون گفت :
اينگونه در مورد او سخن نگو كه در حق او ستمكارى است . هيچگاه با مردى سخن نگفتهام كه از او عاقلتر باشد و ندانم در فكرش چه مىگذرد .
گويد : من نيز تمام ماجراى آشنايى خود را با او از اول تا آخر براى مأمون بيان كردم . او گفت اين همان چيزى است كه برايت گفتم ، و ادامه داد : چيز ديگرى را به آن اضافه مىكنم كه گمان نمىكنم آن را بفهمى . گفتم : خداوند مرا فداى تو گرداند اى امير المؤمنين ، مگر مطلبى در اين مورد مىدانيد ؟ گفت : آيا انگشترى را كه در دست راستش بود
الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 116
مساهمون: زبير بن بكار
ص١١٦