64 . توصيف مأمون از زبان ابو عباد
زبير روايت كرد و گفت :
از ابو عبّاد شنيدم كه در مورد مأمون مىگفت : به خدا سوگند ، مأمون يكى از پادشاهانى است كه اين لقب به حقيقت برازندهء او است . بعد ماجرايى را بيان كرد و گفت :
مردى به در خانهء من متلزم شد كه او را نمىشناختم . هنگامى كه اين كار او تداوم يافت ، با برخورد بدى به او گفتم : اى فلانى ، تو چرا مدام به در خانهء من مىآيى ؟ گفت : خواستهاى دارم . گفتم : خواستهات چيست ؟ گفت : مىخواهم مرا نزد امير المؤمنين ببرى يا نامهاى را به دست او برسانى . گفتم : اين امر براى من ممكن نيست . پس او نيز برگشت و در پاسخ من چيزى نگفت . او چند روز در كنار منزل ما مانده بود و نمىرفت . وضع به همين صورت گذشت و بر آن صبر كردم تا دلم براى او به رحم آمد . روزى كه از خانه بيرون مىرفتم گفتم : بايست . پس او برخواست . به خدمتكارم گفتم : اين مرد را به داخل خانه راهنمايى كن . مرد را وارد كرد . به او گفتم : اى فلانى ، مىبينم كه خواستهء مهمّى دارى .
گمان مىكنم كه بايد نزد فردى نجيبزاده يا با ادبى به روى . او گفت : اما نجيبزاده فقط ميان از عجمهاست و اما فرد باادب ؛ اميدوارم اگر او را طلب كنى ، بيابى . گفتم : اما من از آن آگاهى دارم . گفت : خداوند عمرت را طولانى كند ؛ او كيست ؟ گفتم : صبر جميل تو براى رسيدن به خواستهات . گفت : خداوند تو را عزّت دهد ؛ اين كمترين كار من است .
گفتم : چه حاجتى دارى ؟ گفت : مزرعهاى از سعد بن جابر تحت اختيار امير المؤمنين ، كه خداوند او را تأييد كند ، قرار گرفت كه ما نيز در آن شريك بوديم ؛ نمايندهء خليفه آمد و محدودهء ما را از محدودهء او جدا كرد . امروزه درآمد اين مزرعه را به غريب ، دوست ، همسايه و برادر مىدهيم . گفتم : آيا نامهاى براى خليفه نوشتهاى ؟ گفت : بله . نامه را بيرون آورد كه در آن تظلمخواهى كرده بود . وقتى آن را خواندم ، برخاست و رفت . قلب من نسبت به او رئوف و مهربان شد . دوست داشتم نفعى به او برسانم . او را همراه عدهء ديگرى كه متقاضى ديدار با مأمون بودند ، به قصر وارد كردم . قرار شد كه او اولين كسى باشد كه خواستهاش را بيان مىكند .