56 . خواب منصور
زبير از مبارك طبرى برايم روايت كرد و گفت از مسيّب بن زهير شنيدم كه مىگفت :
ما در سالى كه منصور وفات يافت « 1 » ، همراه او براى حج از شهر خارج شديم .
هنگامى كه به منطقهاى ( نزديك حرم ) رسيديم ، منصور گفت : اى مسيّب ، به خدا سوگند ، مىدانم كه من به سوى مرگ مىروم .
گفتم : در برابرش بايست . امير المؤمنين گفت : تقدير الهى را مىدانم و به رحمت او ايمان دارم و اميدوارم كه از گناه من درگذرد و به كسى كه از قدرتش بيم دارد ، امان دهد .
امير المؤمنين به رضايت خداوند راضى است و مىداند جز آنچه در تقديرش هست به او روى نخواهد كرد . سرنوشت او در دست خداست و اگر براى من مرگ نوشته شده باشد ، به سوى رحمت و رضوان الهى خواهم رفت . اگر از اين زمان به تأخير بيفتد ، مىدانم كه به زودى خواهم مرد و به نزد خداوند ، جلّ ثنائه ، خواهم رفت . من به عفو و رحمت او ايمان دارم .
گفتم : اى امير المؤمنين ، از كجا مىدانيد كه مرگ شما فرارسيده است ؟ گفت : در عالم خواب ديدم مردى نزد من آمد . در آن زمان در شهر شام بيمارى و با شايع شده بود و من نيز در آن شهر به اين بيمارى مبتلا شده بودم . از مرگ خود در هراس بودم . آن مرد به من گفت : تو با اين بيمارى نخواهى مرد . اگر دوست دارى ، خاكى را كه در آن دفن خواهى شد ، به تو نشان دهم .
به او گفتم : نشانم بده . او خاكى سرخى را كه شنريزهاى نيز در آن به چشم مىخورد ، به من نشان داد ؛ گويى كه خاك حرم بود . پس هيچ شكى ندارم كه راحل اين سفرم ؛
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ .
خداوند بهترين كس را به خلافت شما بگمارد .
راوى گويد : سپس منصور به حركت خود ادامه داد تا اينكه در نزديكى چاه ميمون درگذشت . و در ابطح ، پايينتر از عقبه ( كه اهل مدينه از آنجا به شهر وارد مىشوند ) به خاك سپرده شد .
هامش
( 1 ) . سال 158 هجرى .