منصور گفت : من ياد آن روز كردم و اكنون اوضاع و شرايط خود را مىنگرم . براى همين به دنبال تو فرستادم تا خداى متعال را شكر كنى و از آنچه داريم او را سپاس گوييم .
عيسى گويد آن شب را با شكر و سپاس خداى به سر برديم . « 1 »
54 . نصيحت مسلم بن قتيبه به مدائنى
زبير از ابراهيم بن منذر حزامى ، از ابى عمر و مدائنى روايت كرد و گفت :
نيازى داشتم كه مىخواستم به مسلم بن قتيبه « 2 » والى بصره عرضه كنم . يكى از ياران او را ديدم و از او خواستم به اين كار اقدام و ديدار او را برايم فراهم كند . چند روز صبر كردم و در مقابل قصر مسلم منتظر ماندم . امّا آن مرد سهلانگارى كرد و مطلب مرا به او نرساند . به او يادآور شدم كه نبايد گفتن حاجت مرا به تأخير اندازى .
تا اينكه روزى كه در برابر قصر مسلم بودم ، وى سوار بر اسب خارج شد ، چشمش به من خورد . در گذشته بين من و او دوستى برقرار بود .
مرا نزد خود خواند و گفت : اى ابا عمر ، آيا از ما چيزى مىخواهى ؟
گفتم : بله . چندين روز است كه به فلانى سپردهام تا درخواست مرا به شما برساند .
او گفت : ابا عمر ، گمان مىكردم كه تو دورانديشتر از آن هستى كه مىبينم . اگر تو در حاجت خود به كسى نياز دارى ، آن را به فردى نسپار كه خود سير است ؛ چرا كه او براى تو كارى نمىكند و نيز آن را به دروغگو نسپار ؛ چرا كه دروغگو نزديك را براى تو دور و دور را براى تو نزديك جلوه مىدهد و آن را به احمق نسپار كه او در كار تو ، خود را مىبيند و كارى براى تو انجام نمىدهد .
( راوى گويد ) آنگاه دستور داد حاجت مرا برآورده سازند .
هامش
( 1 ) . اين شكر و سپاس منصور به سبب آن است كه در اين هنگام وى به خلافت دست يافته و از تنعمات دنيوى برخوردار و اوضاع معيشتى او دگرگون گشته بود .
( 2 ) . مسلم بن قتيبة بن مسلم باهلى ، والى خراسان و بصره در دوران هشام اموى و منصور عباسى بود . او در 159 ه از دنيا رفت ( تهذيب التهذيب و الطبرى 7 / 154 و 194 ) . پدرش قتيبة بن مسلم باهلى از ياران معاويه بود كه براى تثبيت خلافت وى كشتارهاى زيادى از مخالفان بنىاميه كرد . - م