ريشهاى در او نبود تا او را به راه خدا سوق دهد . موهايش را شانه مىزد و در راه رفتنش تندگام برمىداشت ، از منبر بالا مىرفت و آنقدر سخنان بيهوده مىگفت ، تا نماز قضا مىشد تا اينكه كسى به او مىگفت : اى مرد ، نماز ! نه از خدا مىترسيد و نه از مردم حيا مىكرد . در بالاى سر او ، خدا و زير پايش صدهزار نفر يا بيشتر بودند . « 1 »
سپس حسن ادامه داد : هيهات ، به خدا سوگند ، حال او بدون شمشير و شلاق اينگونه است .
42 . از خطبههاى حجاج در كوفه
ابو عبد الله گويد :
روزى حجاج در كوفه براى مردم خطبه خواند و گفت : اى مردم عراق ! به سوى شما آمدم . من در اين راه بر همسفرانم پيشى گرفتم . اما اختلاف و شكاف بر طرف نشد تا اينكه موهاى سرم ريخت . سپس او سرش را كه كچل شده بود ، نشان داد و اينچنين سرود :
من يك ذا لمّة يكفّفها * فإننى غير ضائرى زعرى
لا يمنع المرء ان يسود و أن * يضرب بالسيف قلّة الشعر
[ كسى كه صاحب موى ژوليدهاى باشد آن را از بين مىبرد ، « بدان » كه كممويى من هيچ ضررى به من نمىرساند . كمى مو ، جلوى جنگاورى و شمشيرزنى و آقايى و سرورى را نمىگيرد ] .
43 . اسحاق بن ابراهيم تميمى و الواثق بالله
زبير از اسحاق بن ابراهيم تميمى برايم روايت كرد و گفت :
من همراه واثق « 2 » در صالحيه بودم . پس گفتم : خداوند امير المؤمنين را حفظ كند . دو
هامش
( 1 ) . كنايه از اينكه قدرت او از همه جز خداوند بيشتر بود و كسى جز خدا در مقامى بالاتر از او قرار نداشت .
مردم تحت فرمان خود را چون برده بر زير پاهايش قرار مىداد و له مىكرد و انواع ظلمها را بر آنان روا مىداشت . - م
( 2 ) . واثق : خليفه عباسى ، واثق بالله بن معتصم . اديب و شاعر كه در 227 ق به خلافت رسيد و در 232 ق وفات -