يكى از استخوانهاى پهلوى او نيز شكسته بود . پدرش در اين باره گفت :
هممت و لم أفعل و كدت و ليتنى * فعلت و كان المعولات حلائله
[ عزم انجام كارى را داشتم . اما آن را انجام ندادم . عزم من جزم و استوار بود . كاش اين كار را مىكردم ؛ زيرا آرزوى همسرانش اين بود ] « 1 »
حجاج گفت : آن پيرمرد را بازگردانيد . هنگامى كه او را آوردند به وى گفت : براى نبرد الدار تو شخصا وارد مىشوى ؛ اما در جنگ خوارج كسى را مىتوانى به جاى خود بفرستى ، اى پيرمرد به خدا سوگند ، كشتن تو بهترين كارى است كه براى ساكنان مصرين « 2 » مىتوان انجام داد . او را ببريد و گردنش را بزنيد . حجاج صدايى شنيد . گفتند : اين افراد قبيلهء عمير بن ضابى هستند كه منتظر عميرند . حجاج گفت : سرش را براى آنان بفرستيد .
سر عمير را پيش آنان افكندند و آنان نيز گريختند . « 3 »
راوى گويد : پسرعموى عبد الله بن زبير اسدى « 4 » از عمير خواسته بود نزد حجاج او را شفاعت بكند تا از رفتن به جنگ معاف شود . اما هنگامى كه عمير كشته شد ، ديگر منتظر اذن دخول نشد . عبد الله بن زبير چنين سرود : « 5 »
أقول لإبراهيم يوم لقيته * أرى الأمر أمسى مفضحا مستصعبا
تجهّز فإمّا أن تزور ابن ضابىء * عميرا و إمّا أن تزور المهلّبا
هما خطّتا سوء نجاؤك منهما * ركوبك حوليّا من الثلج أشهبا
هامش
( 1 ) . اين بيت در ابن سلام ، ص 145 و الكامل 1 / 335 بخشى از هفت بيت آمده است .
( 2 ) . منظور از مصرين : بصره و كوفه است . - م .
( 3 ) . حجاج بن يوسف نخستين كسى است كه براى تأمين نيروى نظامى براى جنگ دست به خشونت زد . او به مردم سه روز فرصت مىداد و روز چهارم اگر كسى از جنگ تخلف مىكرد ، گردن او را مىزد يا در ميان ديوار مدفونش مىساخت . قتل عمير بن ضابئ نيز از همين موارد است . با كشته شدن وى ، مردم چنان براى جنگ بسيج و آماده شدند كه وقتى از رودخانه مىگذشتند به سبب ازدحام ، پل خراب شد و بسيارى در آب ريختند و مردند . حجاج همواره براى جمعآورى نيرو در جنگها اينگونه عمل مىكرد . - م
( 4 ) . عبد الله بن زبير بن الاثيم بن الاعشى از شعرا و دوستداران دولت اموى . در پايان عمرش از مدح مصعب بن زبير منصرف شد . او در زمان عبد الملك بن مروان وفات كرد . ( شرح حالش در الأغانى 13 / 31 و خزانة الادب 1 / 345 )
( 5 ) . رك : طبرى 6 / 83 ؛ مروج الذهب 5 / 301 و در الكامل 1 / 336 .