در ضمن نامهاى براى آنان نوشت :
حجّيتى تقتضى مقامى * و حالتى تقتضى الرّحيلا
هذان خصمان لست اقضى * بينهما خوف ان اميلا
و لا يزالان فى اختصام * حتى نرى رأيك الجميلا
« حجت بودن من در اين ديار ، خواهان ماندن من است ، ولى حال من به گونهاى است كه خواهان بازگشت به عراق مىباشد و اين دو عامل ، در برابر هم قرار گرفتهاند و من نمىتوانم بين اين دو قضاوت كنم ، از ترس آنكه مبادا قضاوتم از مرز عدالت خارج شود و اين دوگونگى همچنان در وجودم هست تا رأى نيك تو را دريابم كه چيست ؟ » « 1 » ( به هجرت ادامه دهم يا به وطن بازگردم ؟ ) .
آرى ، احساس مسؤوليّت مردان وارسته را گاهى اين گونه متحيّر مىسازد تا راه بهتر و خداپسندانهتر را برگزينند و در هرجا كه تقويت دين باشد ، همانجا را انتخاب كنند كه سرانجام ، به زادگاه خود بازگشت .
6 - علّامه در خدمت امام زمان ( ع )
علّامه در زادگاهش « حلّه » سكونت داشت و داراى حوزهء درس بود ، او هرشب جمعه با وسايل آن زمان ، از حلّه به كربلا براى زيارت مرقد شريف امام حسين ( عليه السّلام ) مىرفت ، ( با اينكه بين اين دو شهر بيش از ده فرسخ فاصله است ) با اين كيفيّت كه بعد از ظهر پنجشنبه سوار بر الاغ خود ، به راه مىافتاد و شب جمعه در حرم مطهّر امام حسين ( عليه السّلام ) مىماند و بعد از ظهر روز جمعه به « حلّه » مراجعت مىكرد .
در يكى از روزها كه به طرف كربلا رهسپار بود ، در راه شخصى به او رسيد و همراه علّامه با هم به كربلا مىرفتند ، علّامه با رفيق تازهاش همصحبت شد و در اين ميان مسايلى به ميان آمد ، علّامه دريافت كه با مرد بزرگ و عالمى سترگ همصحبت شده
هامش
( 1 ) - اقتباس از : بهجة الامال ، ج 3 ، ص 236 .