او را گرفتم و به وسط خانهاش آوردم ، در اين هنگام پسرش از خانه بيرون رفت و از اهل بغداد استمداد كرد و فرياد مىزد : بياييد اين رافضى قمى ، پدرم را كشت .
جمعيّت بسيارى از اهل بغداد نزد من آمدند ، ( من ديدم هوا پس است ) سوار بر مركبم شدم و به آنان گفتم : احسن به شما مردم بغداد كه از ظالمى بر ضد غريب مظلومى ، حمايت مىكنيد ، من يك مرد سنّى از اهالى همدان هستم و اين شخص مرا به قم نسبت مىدهد و رافضى مىخواند ، تا حق و مال مرا پامال كند .
مردم به او هجوم بردند ، خواستند به مغازهاش بريزند ، من آنان را آرام كردم و بدهكار از من خواهش كرد كه قبض را به او بدهم ، و بدهكاريش را بپردازد و به طلاق زنش سوگند خورد « 1 » كه مال مرا در همان وقت بپردازد و پرداخت .
10 - « على بن محمّد » از بعضى از اصحاب نقل مىكند كه گفت : « خداوند پسر به من داد ، نامهاى به ناحيهء مقدّسه نوشتم و اجازه خواستم كه در روز هفتم ، او را ختنه كنم ، جواب آمد اين كار را نكن . آن پسر در روز هفتم يا هشتم مرد ، سپس خبر مرگ او را براى حضرت مهدى ( عليه السّلام ) نوشتم ، جواب آمد : به زودى پسر ديگرى و ديگرى به جاى او به تو داده خواهد شد ، نام اوّلى را « احمد » و نام دوّمى را « جعفر » بگذار ، همانگونه كه فرموده بود ، داراى دو پسر ديگر شدم .
او مىگويد : عازم حجّ شدم و با مردم خداحافظى كردم ، نامه به حضرت مهدى ( عج ) نوشتم و اجازهء حركت به سوى مكّه ، خواستم ، جواب آمد : « ما اين مسافرت را براى تو دوست نداريم ، اختيار با خودت هست » .
دلتنگ و محزون بودم و نامه به آن حضرت نوشتم ، طبق دستور شما من مىمانم و مسافرت نمىكنم ، ولى از اينكه در حجّ شركت نمىكنم غمگين هستم ، جواب آمد : « دلتنگ مباش و تو به زودى در سال آينده به حجّ خواهى رفت ان شاء اللّه » .
وقتى سال آينده فرا رسيد ، نامه نوشتم و از آن حضرت كسب اجازه كردم ، جواب
هامش
( 1 ) - ظاهرا منظور از سوگند به طلاق زن ، اين باشد كه سوگند ياد كرد كه هرگاه بدهكاريم را نپردازم ، همسرم را طلاق دهم .