نامهاى به من داد ، در آن نامه نوشته بود :
« اى محمّد ! نزد تو اين مقدار و اين اندازه مال است ، همهء آنچه را در نزدم بود ، نام برده بود حتّى از مقدارى از مال كه خودم اطلاع نداشتم نيز ياد كرده بود » .
من همهء آن اموال را به نامهرسان دادم تا به آن حضرت ( يعنى حضرت مهدى ) برساند .
چند روز ديگر در آن خانه ماندم ، كسى نزد من نيامد ، اندوهناك بودم كه نامهء ديگرى به من رسيد در آن نوشته بود :
« قد اقمناك مقام ابيك فاحمد اللّه ؛ ما تو را به جاى پدرت ( به نمايندگى ) نصب كرديم ، پس خدا را سپاسگزار باش » .
2 - « محمّد بن ابى عبد اللّه سيّارى » مىگويد : « چيزهايى از طرف مرزبانى حارثى ( به محل سكونت امام زمان ( عليه السّلام ) ) فرستادم ، در ميان آنها يك عدد دستبند طلا بود ، همهء آن چيزها قبول شد ولى دستبند به من برگردانده شد و به من دستور دادند كه آن را بشكنم ، آن را شكستم ، ناگهان ديدم در درون آن ، چند مثقال آهن و مس و روى وجود دارد ، آنها را از درون دستبند بيرون آوردم و طلاى خالص را فرستادم ، آنگاه پذيرفته شد » .
3 - « على بن محمّد » مىگويد : مالى از جانب مردى از اهل عراق براى حضرت مهدى ( عليه السّلام ) فرستاده شد ، آن را به او برگرداندند ، به او گفته شد كه حق پسر عموهايت را كه چهارصد درهم است از اين مال خارج كن ( و به آنان بازگردان ) آن مرد عراقى مزرعهاى را در دست داشت كه پسر عموهايش در آن شريك بودند ، ولى او آنان را از آن مزرعه جلوگيرى مىكرد ، پس دقيقا حساب كرد ، ديد به همان مقدارى كه گفته شده يعنى چهارصد درهم ، مال آنان است ، آن را از آن اموال بيرون آورد و به آنان داد و بقيّه را به حضور امام مهدى ( عليه السّلام ) فرستاد ، آنگاه پذيرفته شد .
4 - « قاسم بن علا » مىگويد : داراى چند پسر شدم ، براى امام زمان ( عليه السّلام ) نامه نوشتم و از آن حضرت خواستم كه براى آنان دعا كند ، دربارهء آنان جوابى به دستم
المستجاد من كتاب الأرشاد ( نگاهى بر زندگى دوازده امام ' ع '" ) ( فارسى ) " — صفحة 245
مساهمون: العلامة الحلي
ص٢٤٥