بشكنند . امير مؤمنان على ( عليه السّلام ) همراه جمعى ، روانهء آن بخش طائف شدند ، در مسير به جمعيت زيادى از سواران قبيلهء « خثعم » برخورد كردند . مردى از آنان به نام « شهاب » در تاريكى آخر شب ، از لشكر دشمن بيرون آمد و به ميدان تاخت و مبارز طلبيد .
امير مؤمنان ( عليه السّلام ) به سوى او رفت در حالى كه چنين رجز مىخواند :
انّ على كلّ رئيس حقّا * ان يروى الصّعدة او تدقّا
« به راستى كه بر عهدهء هر رئيسى ، حقّى است كه نيزهاش را ( از خون دشمن ) سيراب كند ، يا نيزههاى دشمن كوبيده گردد » .
سپس به « شهاب » حمله كرد و با يك ضربت او را كشت و بعد از آن ، با گروه همراه حركت كرده و بتها را شكستند و بعد به خدمت رسول خدا ( صلّى اللّه عليه و آله ) بازگشتند كه رسول خدا ( صلّى اللّه عليه و آله ) در آن وقت سرگرم محاصرهء طائف بود .
پيامبر ( صلّى اللّه عليه و آله ) وقتى كه على ( عليه السّلام ) را ديد ، تكبير فتح گفت و دست على را گرفت و به كنارى كشيد و مدّتى طولانى با همديگر به طور خصوصى صحبت كردند .
روايت شده : عمر بن خطّاب وقتى كه اين منظره را ديد ، به حضور پيامبر ( صلّى اللّه عليه و آله ) آمد و گفت : « آيا با على رازگويى مىكنى و با او به طور خصوصى همصحبت مىشوى نه با ما ؟ ! » .
پيامبر فرمود : « يا عمر ! ما انا انتجيته و لكنّ اللّه انتجاه ؛ اى عمر ! من با او آهسته سخن نمىگويم ، بلكه خداوند با او آهسته سخن مىگويد » ( يعنى رازگويى من با على ( عليه السّلام ) به فرمان خداست ) .
* * * سپس نافع بن غيلان ( يكى از دلاوران دشمن ) همراه گروهى از قبيلهء ثقيف از قلعهء طائف بيرون آمدند ، امير مؤمنان على ( عليه السّلام ) در دامنهء « وج » ( روستايى نزديك طائف ) با آنان برخورد كرد ، نافع را كشت و با كشته شدن او ، مشركين همراه او گريختند و با اين پيشامد ، ترس و وحشت سختى بر دل دشمنان افكنده شد ، به طورى كه جمعى از