يكى از كسانى كه على ( عليه السّلام ) او را كشت « حويرث بن نفيل بن كعب » بود ، او از كسانى بود كه در مكّه رسول خدا ( صلّى اللّه عليه و آله ) را آزار مىداد و به على ( عليه السّلام ) خبر رسيد كه خواهرش « امّ هانى » به جمعى از قبيلهء بنى مخزوم پناه داده كه يكى از آنان « حارث بن هشام » و « قيس بن سائب » است .
على ( عليه السّلام ) در حالى كه سر و صورتش را با كلاهخود پوشيده بود و شناخته نمىشد ، به در خانه « امّ هانى » رفت و فرياد زد : « آنان را كه پناه دادهايد از خانه بيرون كنيد » .
روايتكننده گويد : « سوگند به خدا ! پناهندگان وقتى اين صدا را شنيدند ، از خوف و وحشت مانند پرندهء حبارى فضله انداختند » . « 1 »
امّ هانى از خانه بيرون آمد ، ولى على ( عليه السّلام ) را كه سر و صورتش پوشيده بود ، نشناخت و گفت : « اى بندهء خدا ! من امّ هانى دختر عموى رسول خدا ( صلّى اللّه عليه و آله ) و خواهر على بن ابى طالب ( عليه السّلام ) هستم ، از خانهء من دور شو » .
امير مؤمنان على ( عليه السّلام ) در پاسخ او فرمود : « آن پناهندگان را از خانه بيرون كنيد »
امّ هانى گفت : « سوگند به خدا دربارهء تو از پيامبر ( صلّى اللّه عليه و آله ) شكايت مىكنم » .
على ( عليه السّلام ) كلاهخود را از سر برداشت ، امّ هانى على ( عليه السّلام ) را شناخت جلو آمد و على ( عليه السّلام ) را با شور و شوق در آغوش گرفت و گفت : « فدايت گردم ! سوگند ياد كردهام كه شكايت از تو را نزد رسول خدا ( صلّى اللّه عليه و آله ) ببرم ( چه كنم ؟ ) » .
على ( عليه السّلام ) به او فرمود : « رسول خدا ( صلّى اللّه عليه و آله ) اكنون در بالاى اين درّه است ، نزد او برو و شكايت از مرا به او بگو تا مطابق سوگند ، رفتار كرده باشى » .
ام هانى مىگويد : « به حضور رسول خدا ( صلّى اللّه عليه و آله ) رفتم ، آن حضرت در خيمهاى به شستشوى بدنش اشتغال داشت و فاطمه - سلام اللّه عليها - پوششى فراهم كرده بود و مراقبت مىكرد كه كسى بدن آن حضرت را نبيند ، وقتى كه رسول خدا ( صلّى اللّه عليه و آله ) سخن مرا
هامش
( 1 ) - فجعلوا يذرقون و اللّه كما تذرق الحبارى .