هادى عليه السّلام مىگفت : « اى آقاى من ، اى سرور من ، اى فرزند پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ، اى بهترين خلق خدا ، اى پسر عم و مولاى من ، اى ابو الحسن ! » .
امام هادى عليه السّلام مىفرمود :
اعيذك يا امير المؤمنين باللَّه اعفنى من هذا
: « اى امير مؤمنان ، پناه مىبرم به خدا از تو ، مرا از اين سخنان ، معاف بدار » .
متوكّل گفت : « اى آقا من ، براى چه در اين هنگام به اينجا آمدهاى ؟ » .
امام هادى عليه السّلام فرمود : « فرستادهء تو نزدم آمد و گفت متوكّل تو را مىطلبد » .
متوكّل گفت : « اين زنازاده دروغ گفته ، به هر جا مىخواهى برو » .
سپس به بعضى از حاضران رو كرد و گفت : « اى فتح ! اى عبد اللّه ! اى معتزّ ! آقايتان و آقاى مرا بدرقه كنيد » .
وقتى كه غلامان خزر ، آن حضرت را ديدند ، با كمال ترس و وحشت ، در برابرش به خاك افتادند ، وقتى امام خارج شد ، متوكّل آن غلامان را طلبيد ، و به مترجم گفت :
« سخن اينها را براى من بيان كن ، از آنها بپرس : چرا فرمان مرا اجرا نكرديد ؟ » .
آنها در پاسخ اين سؤال گفتند : « هيبت و شكوه او ( امام هادى عليه السّلام ) ما را فرا گرفت ، و در اطراف او ، صد شمشير برهنه ديديم و ما نتوانستيم شمشير بدستان را بنگريم ، از اين رو ترس و وحشت بر قلوب ما چيره شد ، از اين رو قادر به اجراى فرمان نشديم » .
متوكّل به فتح به خاقان گفت : « اى فتح ! اين امام تو است » .
فتح ، به روى او خنديد و گفت : « حمد و سپاس ، خداوندى را كه چهرهء او ( امام ) را نورانى فرمود ، و دليلش را روشن ساخت » .
ب : پاسخ تقيّهآميز امام هادى عليه السّلام براى حفظ از گزند متوكّل
مسعودى از محمّد بن عرفهء نحوى ، از مبرّد روايت مىكند كه متوكّل به امام