ايستادن معتزّ طولانى شد ، و پيوسته پا به پا مىشد ، ولى متوكّل به او اجازهء نشستن نمىداد ، من چهرهء متوكّل را ديدم ، كه لحظه به لحظه دگرگون مىشد ، به فتح بن خاقان ( وزير نزديك ) گفت : « اين شخصى ( امام هادى عليه السّلام ) كه تو دربارهء ( مدح ) او سخن مىگوئى ، چنين و چنان نموده است » .
فتح به خاقان ، شدّت خشم متوكّل را فرو مىنشانيد و مىگفت : « اى امير مؤمنان ! اين گزارشها ، دروغهائى است كه به او ( امام هادى عليه السّلام ) نسبت مىدهند » .
ولى متوكّل از خشم ، به خود مىپيچيد و مىگفت : « سوگند به خدا ، اين مرد رياكار ( امام هادى عليه السّلام ) را خواهم كشت ، او ادعاى دروغ كرده ، و به دولت من آسيب مىرساند » .
سپس متوكّل فرمان داد كه چهار نفر از غلامان خزر [ غلامان مخصوص زاغ چشم و بور ] بدزبان و نفهم مرا احضار كنيد ، آنها را حاضر كردند ، متوكّل به هر كدام ، يك شمشير داد ، و به آنها فرمان داد كه هنگام ورود امام هادى عليه السّلام به عربى سخن نگويند ، و با شمشيرهاى خود به او حمله نمايند ، و سخت او را با شمشير بزنند » .
در اين هنگام متوكّل مىگفت :
و اللّه لأحرقنّه بعد القتل
: « سوگند به خدا ، بعد از كشتن ( امام هادى عليه السّلام ) ، او را مىسوزانم » .
من همچنان پشت پردهء عقب « معتزّ » ايستاده بودم ، لحظهاى نگذشت كه امام هادى عليه السّلام وارد شد ، و قبل از ورود او ، مردم آمده بودند و خبر ورود آن حضرت را به متوكّل داده بودند ، آنها گفتند : « ابو الحسن ( امام هادى عليه السّلام ) آمد » ، نگاه كردم ديدم امام هادى عليه السّلام است مىآيد و لبهايش حركت مىكند ، و نشانههاى اندوه و پريشانى در چهرهء او ديده نمىشود ، به محض اينكه متوكّل او را ديد ، خود را از تخت به زير افكند ، و به سوى او رفته و او را در آغوش گرفت و ميان دو چشم و دستهايش را بوسيد ، در حالى كه شمشير در دستش بود ، خطاب به امام
أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 458
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٤٥٨