تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 438

مساهمون:

ص٤٣٨
فرمود : « يك موضوع باقى مانده كه نگفتى ، اگر بخواهى تو را به آن خبر دهم ! » . عرض كردم : اى آقاى من ، شايد آن را فراموش نموده‌ام . فرمود : « آرى ، شبى در طوس ، در كنار قبر [ امام رضا عليه السّلام ] خوابيدى ، گروهى از جنّيان براى زيارت قبر حضرت رضا عليه السّلام آمدند ، به نگين انگشتر دست تو نگاه كردند ، نوشتهء آن را خواندند ، آن انگشتر را از دستت گرفتند ، و نزد بيمارى كه داشتند بردند ، و آن انگشتر را با آب شستند ، و آن آب را به آن بيمار نوشاندند ، و او سلامتى خود را بازيافت ، و بعد آن انگشتر را به دست تو بازگرداندند ، قبلا در دست راست تو بود ، آن را در دست چپ تو كردند . از اين موضوع ، بسيار تعجّب كردى ، و علّت آن را نفهميدى ، و در كنار سرت ، سنگ ياقوتى ديدى ، آن را برداشتى كه اكنون همراه تو است ، آن را به بازار ببر كه به زودى آن را به هشتاد دينار مىفروشى » . من آن سنگ ياقوت را به بازار بردم ، و هشتاد دينار فروختم ، همان گونه كه آقايم ( امام هادى عليه السّلام ) فرموده بود ، همان شد .

10 - سر به نيست شدن ، شعبده‌باز گستاخ

از زرافه [ يا زراره ] دربان متوكّل نقل شده : شعبده‌بازى از هند نزد متوكّل ( دهمين خليفهء عبّاسى ) آمد ، و تردستىهاى بىنظير و عجيبى از خود نشان مىداد . متوكّل بازى كردن را بسيار دوست داشت [ و خواست از وجود شعبده‌باز بر ضدّ امام هادى عليه السّلام ، سوء استفاده كند ] . به شعبده‌باز گفت : اگر طورى كنى كه در يك مجلس عمومى ، على بن محمّد [ حضرت هادى عليه السّلام ] را شرمنده كنى ، هزار اشرفى ناب به تو جايزه مىدهم . شعبده‌باز گفت : « سفرهء غذا را پهن كن ، و قدرى نان تازهء نازك در سفره بگذار و مرا كنار آن حضرت جاى بده ، به تو قول مىدهم كه حضرت هادى عليه السّلام را نزد حاضران سرافكنده و شرمنده سازم » .