پديدار گشت كه آن را « تلّ مخالى » ( تلّ توبرهها ) ناميدند .
متوكّل بر بالاى آن تلّ رفت ، و امام هادى عليه السّلام را احضار كرده ، و از او خواست كه بالاى آن تلّ برود ، آن حضرت بالا رفت .
متوكّل به امام هادى عليه السّلام گفت : « من تو را به اينجا آوردهام كه سپاهيان مرا بنگرى » ، و قبلا فرمان داده بودم كه همهء سپاهيان لباس جنگ در تن كنند و اسلحههاى خود را بردارند ، و با بهترين زينت و كاملترين نيرو و عظيمترين شكوه بيرون آيند ، و هدفش از اين كار آن بود كه نيروى قلب هر كسى را كه بر ضدّ او خروج مىكند بشكند ، و ترسش از امام هادى عليه السّلام از اين رو بود كه مبادا او يكى از بستگانش را به خروج و شورش بر ضدّ خليفه وادار كند .
امام هادى عليه السّلام فرمود : « اكنون آيا مىخواهى ، من نيز لشكر خودم را به تو نشان دهم ؟ » .
متوكّل گفت : آرى .
امام هادى عليه السّلام دعا كرد ، ناگاه بين زمين و آسمان و مشرق و مغرب ، پر از فرشتگان غرق در اسلحه ، آشكار شدند ، وقتى كه خليفه ، آن همه جمعيّت مسلّح را ديد ، از ترس ، بىهوش شد و به زمين افتاد ، وقتى كه به هوش آمد ، امام هادى عليه السّلام به او فرمود : « ما در امور دنيا با شما مفاخرت و مسابقه نمىگذاريم ، ما به امر آخرت ( و امور معنوى ) اشتغال داريم ، پس آنچه كه در مورد من گمان كردى ، چنين نيست » .
12 - پاسخ به سؤال واثق ( خليفهء نهم عبّاسى )
در كتاب « الدّرّ النّظيم » از محمّد بن يحيى روايت شده : يحيى بن اكثم [ قاضى بغداد ] و جمعى از فقهاء ، در مجلس واثق ( نهمين خليفهء عبّاسى ) بودند ، واثق از حاضران پرسيد : « چه كسى در آن هنگام كه آدم عليه السّلام حجّ بجا آورد ، سر او را تراشيد ؟ » .