تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 435

مساهمون:

ص٤٣٥
پدرم گفت : در اين مورد ، موفّق شده‌اى . آن مرد نصرانى نزد متوكّل رفت و پس از اندك مدّتى ، نزد ما آمد در حالى كه شاد و خوش‌حال بود ، پدرم به او گفت : « ماجراى خود را به من بگو » ، او گفت : « به شهر سامرّاء رفتم ، كه قبلا هرگز به اين شهر نرفته بودم ، به خانه‌اى وارد شدم ، با خود گفتم بهتر اين است كه نخست قبل از آنكه كسى مرا بشناسد كه به سامرّاء آمده‌ام ، اين صد دينار را به امام هادى عليه السّلام برسانم ، بعد نزد متوكّل بروم ، در آنجا دانستم كه متوكّل ، امام هادى عليه السّلام را از سوار شدن او به جائى رفتن ) منع كرده ، و او خانه‌نشين است ، با خود گفتم : چه كنم ، من يك نفر نصرانى هستم ، اگر خانهء ابن الرّضا ( امام هادى عليه السّلام ) را بپرسم ، ايمن نيستم كه اين خبر زودتر به گوش متوكّل برسد ، و بر بيچارگى اى كه در آن هستم ، افزوده گردد . ساعتى در اين باره فكر كردم ، به نظرم آمد كه سوار بر الاغم شوم ، و در شهر بروم ، و از مركب خود جلوگيرى نكنم ، تا هركجا كه خواست برود ، شايد خانهء آن حضرت را بشناسم ، بىآنكه از كسى بپرسم ، آن صد دينار را در كاغذى نهادم و در ميان آستينم گذاشتم ، و سوار بر الاغم شدم ، آن الاغ از خيابانها و بازارها ، خود به خود عبور مىكرد ، تا اينكه به در خانه‌اى رسيد و در همانجا ايستاد ، هر چه كوشيدم تا از آنجا حركت كند ، حركت نكرد ، به غلام خود گفتم : « بپرس كه اين خانهء كيست ؟ » . او پرسيد ، جواب دادند ؛ خانهء ابن الرّضا ( امام هادى عليه السّلام ) است . گفتم : اللّه اكبر ، دليلى است كافى ، ناگاه خدمتكار سياه چهره‌اى از آن خانه بيرون آمد ، و گفت : « تو يوسف بن يعقوب هستى ؟ » . گفتم : آرى . گفت : وارد خانه شو ، من وارد خانه شدم ، او مرا در دالان خانه نشاند ، و سپس به اندرون رفت ، با خود گفتم اين دليل ديگرى بر مقصود است ، از كجا اين غلام مىدانست كه من يوسف بن يعقوب هستم ؛ با اينكه من هرگز به اين شهر نيامده‌ام ، و