كسى مرا در اين شهر نمىشناسد ، بار ديگر خدمتكار آمد و گفت : « آن صد دينار را كه در كاغذ پيچيدهاى و در آستين دارى بده » ، آن را دادم و با خود گفتم : اين دليل سوّم است بر مقصود .
سپس آن خدمتكار نزد من آمد و گفت : وارد خانه شو !
من به خانهء ابن الرّضا عليه السّلام وارد شدم ، ديدم آن حضرت تنها در خانهء خود نشسته است ، تا مرا ديد به من فرمود : « اى يوسف آيا وقت آن نرسيده تا رستگار شوى ؟ » .
گفتم : « اى مولاى من ! دليلها و نشانههائى ( به صدق شما و اسلام ) براى من آشكار گرديد ، كه براى هدايت و رستگارى من كفايت مىكند » .
فرمود : « هيهات ! تو اسلام را نمىپذيرى ، ولى به زودى پسرت فلانى مسلمان مىشود ، و از شيعيان ما است ، اى يوسف ! گروهى گمان مىكنند كه دوستى ما سودى به حال امثال شما ندارد ، ولى آنها دروغ گفتند ، سوگند به خدا دوستى ما ، به حال امثال تو ( كه نصرانى هستى ) نيز سودبخش است ، برو دنبال آن كارى كه براى آن آمدهاى ، زيرا آنچه را دوست دارى ، به زودى خواهى ديد ، و به زودى داراى پسر مبارك خواهى شد .
آن مرد نصرانى مىگويد : نزد متوكّل رفتم ، و به تمام مقاصدم رسيدم ، و بازگشتم .
هبة اللّه مىگويد : من بعد از مرگ همين نصرانى با پسرش ديدار كردم ، ديدم مسلمان است و در مذهب تشيّع ، استوار و محكم مىباشد ، او به من خبر داد كه پدرش بر همان دين نصرانيّت مرد ، و او بعد از مرگ پدر ، مسلمان شده است ، و پيوسته مىگفت :
انا بشارة مولاى
: « من بشارت مولاى خود ( امام هادى عليه السّلام ) هستم » .
أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 436
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٤٣٦