حضرت در ميان دو صف قرار گرفت ، و مردم به تماشاى سيماى او پرداختند ، همين كه چشمم به چهرهء او افتاد ، محبّتش در قلبم جاى گرفت ، پيش خود دعا مىكردم تا خداوند وجود او را از گزند متوكّل حفظ كند ، او كمكم در ميان مردم آمد ، در حالى كه به يال اسبش نگاه مىكرد ، و به طرف راست و چپ نمىنگريست ، و من همچنان پيش خود دعا مىكردم ، وقتى كه آن بزرگوار به مقابل من رسيد به من رو كرد و فرمود : « خداوند دعاى تو را به استجابت رسانيد ، بدان كه عمر تو طولانى مىشود و اموال و فرزندانت زياد مىگردند » .
از هيبت و شكوه او ، لرزه بر اندام شدم و با اين حال به ميان دوستانم رفتم ، آنها گفتند : « چه شده ، چرا مضطرب هستى ؟ » .
گفتم : خير است ، و ماجراى خود را به هيچ كس نگفتم ، تا به اصفهان بازگشتيم ، خداوند در پرتو دعاى آن حضرت ، به قدرى ثروت به من داد كه اكنون قيمت اموالى كه در خانه دارم - غير از اموالم در بيرون خانه - معادل هزار هزار درهم است ، و داراى ده فرزند شدهام ، و اكنون عمرم به هفتاد و چند سال رسيده است ، من به امامت او اعتقاد يافتم به دليل آنكه او بر افكار پنهان خاطرم ، آگاهى داشت ، و دعايش در مورد من به استجابت رسيد .
8 - ماجراى عجيب مرد نصرانى ، در محضر امام هادى عليه السّلام
از هبة اللّه بن ابى منصور موصلى نقل شده كه گفت : يك مرد نصرانى در ديار ربيعه بود كه اصلا از اهالى « كفرتوثا » ( يكى از قريههاى فلسطين ) بود . وى كاتب ( نويسنده ) بود و به نام « يوسف بن يعقوب » خوانده مىشد ، بين او و پدرم رابطه دوستى بود . روزى اين كاتب نصرانى ، نزد پدرم آمد ، گفتم : براى چه به اينجا آمدهاى ؟
گفت : « به حضور متوكّل ( خليفهء وقت ) دعوت شدهام ، ولى نمىدانم براى چه احضار شدهام و او از من چه مىخواهد ؟ و من سلامتى خود را از خداوند به صد دينار خريدهام ، و آن صد دينار را برداشتهام تا به امام هادى عليه السّلام بدهم » .