تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 370

مساهمون:

ص٣٧٠
ابو الفرج اصفهانى و شيخ مفيد ( ره ) مىنويسند : حضرت رضا عليه السّلام انگور را دوست مىداشت ، دشمنان ، انگورى را فراهم كرده ، و در جايگاه قسمت پائين چوب متّصل به حبّه‌هاى آن ، سوزنهاى زهرآلودى قرار دادند و چند روز آن سوزنها در آن جايگاهها بودند ، سپس همان انگورها را ، در حال بيمارى امام رضا عليه السّلام ، نزد او آوردند ، و آن حضرت خورد و مسموم گرديد و كشته شد . محمّد ابن جهم گفت : « اين زهر ، از زهرى پنهان و دقيق است » .

چگونگى ساعات آخر عمر امام رضا عليه السّلام

از ياسر خادم روايت شده ، هنگامى كه آخرين روز وفات حضرت رضا عليه السّلام فرا رسيد ، در آن روز بسيار ناتوان بود ، بعد از آنكه نماز ظهرش را خواند ، به من فرمود : « آيا مردم ( غلامان و خدمتكاران ) غذا خورده‌اند ؟ » . عرض كردم : « آقا جان ، تا شما در اين حال هستيد ، چه كسى در اينجا غذا مىخورد » ، آن حضرت برخاست و نشست و فرمود : سفره را بياوريد ، سفره را آورده ، آن حضرت همهء خدمتكاران را كنار سفره نشاند ، و به يكايك آنها محبّت و دلجوئى كرد ، وقتى كه همه غذا خوردند ، فرمود : براى بانوان نيز غذا ببريد ، براى بانوان غذا بردند ، پس از آنكه همه غذا خوردند ، آن حضرت ، بىحال شد و از هوش رفت . صداى گريه و شيون بلند شد ، كنيزان و زنان مأمون با سر و پاى برهنه آمدند ، و در طوس ، فرياد ناله و صيحه برخاست . مأمون با سر و پاى برهنه آمد ، ريش خود را گرفته و اظهار تأسّف مىكرد و گريه مىنمود و قطرات اشك از چشمهايش سرازير بود ، به بالين حضرت رضا عليه السّلام آمد و ايستاد ، آن حضرت به هوش آمد ، مأمون گفت : « اى آقاى من ! سوگند به خدا ، نمىدانم كدام از اين دو مصيبت بر من بزرگتر است ، فقدان و فراق تو يا اتّهام مردم به من كه من با نيرنگ تو را كشته‌ام ؟ » . امام رضا عليه السّلام به او متوجّه شد و فرمود : « اى امير مؤمنان ، با ابو جعفر