آتش گرفت ، حاضران مىگفتند : « اى پسر رسول خدا ! آتش ، آتش ! » .
آن حضرت ، سرش را از سجده بلند نكرد ، تا اينكه آتش خاموش شد ، پس از آنكه نشست ، از او پرسيدند : « چه چيز تو را از وجود آتش غافل و بازداشت ؟ » ، در پاسخ فرمود :
الهتني عنها النّار الكبرى
: « آتش بزرگ ( دوزخ ) مرا از اين آتش ، بازداشت » .
3 - نيز روايت شده : روزى آن حضرت مشغول نماز بود ، پسرش محمّد در ميان چاه افتاد ، او نمازش را رها نكرد ، با اينكه اضطراب پسرش را در ته چاه مىشنيد ، وقتى كه از نماز فارغ شد ، دستش را به ته چاه دراز كرد ، و پسرش را از چاه بيرون آورد . ( و در پاسخ اين سؤال كه چرا نمازت را رها نكردى ؟ ) فرمود :
كنت بين يدى جبّار ، لوملت بوجهي عنه لمال بوجهه عنّي
: « من در پيشگاه خداوند بزرگى بودم ، كه اگر از او روى برمىگرداندم ، او نيز از من روى برمىگردانيد » .
حضور قلب آن بزرگمرد ، به گونهاى بود كه حتّى شيطان به صورت مار افعى در روبروى او ظاهر شد ، تا او را از توجّه به خدا بازدارد ، ولى نتوانست .
جوانى ناشناس و نماز و مناجات عجيب او
حمّاد بن حبيب عطّار كوفى مىگويد : من همراه كاروان ، از كوفه به سوى مكّه براى انجام حجّ ، رهسپار شديم ، به منزلگاه « زباله » رسيديم ، و سپس از آنجا شبانه حركت كرديم ، باد سياه تاريكى بر سر راه ما وزيدن گرفت ، به طورى كه افراد كاروان از همديگر پراكنده شدند ، من در آن صحرا و بيابان سرگردان بودم و همچنان بىهدف راه مىرفتم تا به بيابان بىآب و علف و خشكى رسيدم ، و به كنار درختى پناه بردم ، وقتى كه شب كاملا تاريك شد ، ناگهان جوانى را كه لباس سفيد پوشيده بود و بوى مشك از او به مشام مىرسيد ، كنار آن درخت آمد ، با خود گفتم :
اين آقا ، يكى از اولياى خدا است ، اگر متوجّه گردد ، مىترسم از من دور شود ، و من