تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
نشده بود كه ديدم ابرى در آسمان پديدار شد ، وقتى آن غلام سياه ، آن ابر را نگريست شكر و سپاس خدا را بجا آورد و از آنجا رفت ، آن قدر باران باريد كه گمان كرديم بر اثر زيادى آب ، غرق خواهيم شد . من مخفيانه به دنبال آن غلام رفتم ( تا ببينم اين مرد خدا كيست كه بر اثر دعايش باران آمد ؟ ) ديدم به خانهء امام سجّاد عليه السّلام وارد گرديد . به حضور امام سجّاد عليه السّلام رسيدم و عرض كردم : « اى آقاى من ، در خانهء شما غلام سياهى هست ، به من لطف كن و او را به من به فروش » . فرمود : « اى سعيد ! چرا او را به تو نبخشم ؟ » سپس به سرپرست غلامان فرمود : همهء غلامان را در معرض ديد سعيد در آور ، او غلامان را به من نشان داد ، ولى آن غلام سياه را در ميان آنها نديدم ، گفتم : او را نمىبينم . سرپرست غلامان گفت : « ديگر كسى نمانده ، جز فلانى كه رسيدگى به امور چهارپايان با او است » ، دستور داد او را حاضر كردند ، ناگاه ديدم همان غلام سياه است . به امام سجّاد عليه السّلام عرض كردم : اين ، همان است كه من مىخواهم . امام سجّاد عليه السّلام به او فرمود : « اى غلام ! سعيد مالك تو شد ، بنابراين همراه او برو » . غلام سياه به من گفت : چه باعث شد كه مرا از آقايم امام سجّاد عليه السّلام جدا كردى ؟ » گفتم : فلان ساعت تو را بالاى تپّه ديدم ، دعا كردى باران آمد ، از اين رو به تو علاقه‌مند شدم . . . آن غلام ، تا اين سخن را شنيد ، با كمال تضرّع و خضوع ، دست به سوى آسمان بلند كرد و سپس گفت : « خدايا بين من و تو رازى بود ، اكنون كه آن را آشكار نمودى ، مرا به سوى خود ببر ! [ جانم را بگير ] » . امام سجّاد عليه السّلام و همهء حاضران [ از اخلاص و احساسات پاك و پرشور آن غلام ] گريستند ، و من در حالى كه اشك مىريختم ، از خانهء امام بيرون