: « اى ابو الحسن ! اعتنا نكن و آگاه باش ! همانا من و تو دو پدر اين امّت هستيم ، كسى كه به ما جفا كند ، لعنت خدا بر او باد ، آگاه باش ، همانا من و تو آقاى اين امّت مىباشيم ، كسى كه از ما فرارى شود ، لعنت خدا بر او باد ، آگاه باش همانا من و تو دو اجير اين امّت هستيم كسى كه در اجرت ما ظلم نمايد ، لعنت خدا بر او باد ، سپس خود آن حضرت گفت : آمين ، من نيز گفتم : آمين » [ از اين كلمهء آمين ، فهميده مىشود ، مطلب بسيار جدّى است ، و نفرين مورد استجابت است ] .
10 - حديث جالب ديگر على عليه السّلام به اصبغ
اصبغ مىگويد : ديدم امام على عليه السّلام بىهوش شد ، و پس از لحظاتى به هوش آمد ، مرا در بالين خود ديده فرمود : اى اصبغ هنوز نشستهاى ؟
عرض كردم : آرى ، اى مولاى من .
فرمود : مىخواهى حديث ديگرى را براى تو بازگو كنم ؟
عرض كردم : آرى ، خداوند نعمتهاى شما را افزون سازد .
فرمود : اى اصبغ ! روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در يكى از كوچههاى مدينه عبور مىكرد ، مرا ديد كه غمگين بودم ، و آثار اندوه از چهرهام ديده مىشد . فرمود : « اى ابو الحسن ! تو را غمگين مىنگرم ، آيا مىخواهى تو را به حديثى خبر دهم كه بعد از آن هرگز غمگين نشوى ! »
گفتم : آرى ، اى رسول خدا !
فرمود : هنگامى كه روز قيامت برپا مىشود ، خداوند منبرى را كه بر منبرهاى پيامبران و شهيدان بلندتر است نصب مىكند ، سپس به من امر مىكند كه بالاى آن منبر بروم ، سپس به تو امر مىكند كه بالاى آن منبر به روى و در يك پلّه پائينتر از جايگاه من قرار بگيرى ، سپس به دو فرشته فرمان مىدهد كه هر كدام در پلّهء پائينتر از جايگاه تو بنشينند ، وقتى كه ما در جايگاههاى خود قرار گرفتيم ، تمام مردم از پيشينيان و آيندگان حاضر مىگردند ، آنگاه آن فرشته كه يك پلّه پائينتر از تو است فرياد مىزند :