تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
بر اثر ضربت ابن ملجم بسترى شد ، مردم به در خانهء او آمدند و اجتماع كردند ، و انتظار اعدام ابن ملجم را داشتند . امام حسن عليه السّلام از خانه بيرون آمد و به مردم فرمود : « اى گروه مردم ! پدرم وصيّت فرمود كه كار ابن ملجم را تا بعد از وفات او تأخير بيندازم ، اگر آن حضرت از دنيا رفت ، اختيار او با ما است ، و گرنه خودش دربارهء او فكرى خواهد كرد ، از اينجا به خانه‌هاى خود بازگرديد ، خدا شما را رحمت كند » . اصبغ بن نباته [ كه از ياران مخلص و شيفتهء على عليه السّلام بود ] مىگويد : مردم پراكنده شدند ، ولى من در آنجا ماندم . امام حسن عليه السّلام بار ديگر از خانه بيرون آمد ، وقتى كه چشمش به من افتاد فرمود : « اى اصبغ ! مگر سخن پدرم را كه من آن را ابلاغ كردم نشنيدى ؟ » . گفتم : « شنيدم ، ولى من حال جانسوز آن حضرت را ديدم ، مشتاق هستم تا با او ملاقات كنم ، و از او حديثى بشنوم ، خدا تو را بيامرزد براى من از آن حضرت اجازه بگير تا به محضرش برسم » . امام حسن عليه السّلام وارد خانه شد ، و جريان را به پدر عرض كرد . امام على عليه السّلام اجازه فرمود . پس از لحظه‌اى امام حسن عليه السّلام از خانه بيرون آمد و به من فرمود : وارد خانه شو ! وارد خانه شدم و كنار بستر على عليه السّلام رفتم ، ديدم دستمال ( زردى ) بر سر بسته ، ولى ديدم كه زردى رنگ چهره‌اش ، از زردى دستمال بيشتر بود « و قد علت صفرة وجهه على تلك العصابة » ديدم آن حضرت بر اثر شدّت ضربت و اثر بسيار زهر ، همواره از اين زانو به آن زانو مىشد ، آنگاه به من فرمود : « اى اصبغ ! آيا سخن مرا كه توسّط حسن عليه السّلام ابلاغ شد ، نشنيدى ؟ » . عرض كردم : « اى امير مؤمنان ! سخن شما را شنيدم ، ولى شما را در حالى ديدم كه مشتاق شدم بار ديگر با شما ملاقات نموده و حديثى را از شما بشنوم » .