او به آنها گفت : من كنيزى دارم كه هرگز مانند او را نديدهايد .
آنها به او گفتند : آيا آن كنيز را به ما مىفروشى ؟
آن مرد به آنها گفت : آرى مىفروشم . امّا به شرط آنكه شخصى از شما به نزد آن كنيز برود و او را ببيند . و پس از آنكه قيمت آن كنيز را به من پرداخت نموديد - تا هنگامى كه من از اين محل دور نشدهام - او را از جريان فروخته شدنش مطّلع نسازيد .
آنها نيز اين شرط را قبول كرده و شخصى را براى ديدن آن زن فرستادند .
آن شخص - پس از ديدن آن زن - به آن جماعت گفت : آرى تاكنون كنيزى به اين زيبائى نديدهام .
سپس آنها آن زن را به ده هزار درهم از آن مرد خريدارى نمودند .
و آن مرد پس از تحويل گرفتن پولها از محل مورد نظر دور شد .
سپس آنها بنزد آن زن آمده و به او گفتند : برخيز و به همراه ما بيا تا در كشتى سوار شوى .
آن زن گفت : براى چه ؟
آنها گفتند : تو كنيز آن مرد بودى و ما تو را از صاحبت به ده هزار درهم خريدارى نمودهايم .
آن زن گفت : من كنيز نيستم تا او صاحب من باشد .
شرح
فجعلوها في السفينة الّتي فيها الجوهر و التجارة .
و ركبوا - هم - في السفينة الاخرى . فدفعوها .
فبعث اللَّه عزّ و جلّ عليهم رياحاً . فغرقتهم و سفينتهم .
و نجت السفينة الّتي كانت فيها حتّى انتهت إلى جزيرة من جزائر البحر .
و ربطت السفينة . ثمّ دارت في الجزيرة . فإذاً فيها ماء و شجر فيه ثمرة .