آن زن نيز شبانه دير راهب را ترك نموده و از آنجا خارج شد .
و در صبح آن روز به روستايى رسيد .
در آن روستا مشاهده نمود كه مردى را به صليب كشيده بودند اما او هنوز زنده بود .
از مردم آن روستا در بارهء علّت مصلوب شدن آن مرد سؤال كرد ؟
به او گفتند : اين مرد بيست درهم مقروض است و توانايى پرداخت آن را ندارد .
و طبق عرف و قانون اين روستا . شخصيكه به شخص ديگرى مقروض مىباشد و توانايى پرداخت آن را ندارد تا هنگام اداء نمودن قرض خود بايد به صليب آويخته شود .
آن زن پس از شنيدن اين مطلب دلش به حال آن مرد سوخت و به آنها گفت : او را از صليب پائين بياوريد من بدهى او را پرداخت خواهم نمود . سپس او آن بيست درهم را از خورجين خود درآورده و به طلبكار آن مصلوب داد .
آنگاه آن مرد را از صليب پائين آورده و بدين ترتيب او از مرگ نجات يافت .
آن مرد پس از رهايى از صليب به آن زن گفت : هيچ شخصى به اندازهء تو بر گردن من
شرح
قالوا : فبعناها .
قال : نعم .
على شرط أن يذهب بعضكم فينظر إليها ثمّ يجيئني فيشتريها و لا يعلمها .
و يدفع إليّ الثمن . و لا يعلمها حتّى أمضي أنا .
فقالوا : ذلك لك .
فبعثوا من نظر إليها .
فقال : ما رأيت مثلها قطّ .
فاشتروها منه بعشرة آلاف درهم و دفعوا إليه الدراهم فمضى بها .