حق ندارد . تو مرا از صليب پائين كشيدى و مرا از مرگ نجات دادى .
به همين خاطر تا آخر عمر به عنوان خدمتگذار بهمراه تو خواهم بود .
سپس اين مرد بهمراه آن زن به راه خود ادامه داده و به ساحل دريايى رسيدند .
آنها مشاهده كردند كه دو كشتى در كنار ساحل لنگر انداختهاند .
آن مرد به اين زن پاكدامن گفت : تو در اينجا بنشين تا من براى تهيهء غذا به نزد مردمى كه در اين كشتى نشستهاند بروم .
سپس آن مرد خود را به كشتى رسانده و به كسانى كه در كشتى نشسته بودند گفت : بار كشتىهاى شما چيست ؟
آنها گفتند : بار يك كشتى ما جواهر و عنبر مىباشد و كشتى ديگر مخصوص سوار شدن خودمان است .
آن مرد به آنها گفت : كالاى شما چه مقدار ارزش دارد ؟
آنها گفتند : ارزش آن به حدى است كه قادر به تعيين قيمت آن نيستيم .
آن مرد به آنها گفت : من چيزى دارم كه ارزش آن از قيمت كالاهاى شما بيشتر است .
آنها به او گفتند : مگر تو چه دارى ؟
شرح
فلمّا أمعن أتوها فقالوا لها : قومي و ادخلي السفينة .
قالت : و لِمَ ؟
قالوا : قد اشتريناك من مولاك .
قالت : ما هو بمولاي .
قالوا : لتقومين أو لنحملنكّ .
فقامت . و مضت معهم .
فلمّا انتهوا إلى الساحل . لم يأمن بعضهم بعضاً عليها .