و براى آنكه گناه اين قتل را به گردن اين زن پاكدامن بيندازد به نزد راهب رفت و با حالت خشمگينى به او گفت : تو يك زن بدكارهاى را در دير خود سكونت دادهاى و فرزندت را به او سپردهاى ؟ ! اينك او فرزندت را به قتل رسانده است .
پس از آنكه راهب از ماجراى قتل فرزندش مطّلع شد به نزد زن آمده و در اين باره از او سؤال كرد . آن زن چگونگى ماجرا را براى راهب بازگو نمود .
آن راهب در پاسخ به او گفت : اگر چه مىدانم تو راست مىگويى اما ديگر راضى به ماندن تو در اين دير نيستم .
از تو خواهش مىكنم كه اينجا را ترك نمائى .
سپس آن زن پاكدامن قبول كرد كه دير را ترك نمايد و از آنجا خارج شود .
وقتى كه شب فرا رسيد آن راهب بيست درهم به آن زن داد . و به او گفت :
تو را به خدا مىسپارم . و از او مىخوام تا مددكار تو باشد .
شرح
فمضى معها و مضت حتّى انتهيا إلى ساحل البحر . فرأى جماعة و سفناً .
فقال لها : اجلسي حتّى أذهب أنا أعمل لهم و استطعم و آتيك به .
فأتاهم . فقال لهم : ما في سفينتكم هذه ؟
قالوا : في هذه تجارات و جوهر و عنبر و أشياء من التجارة .
و أمّا هذه فنحن فيها .
قال : و كم يبلغ ما في سفينتكم ؟
قالوا : كثير لا نحصيه .
قال : فإنّ معي شيئاً هو خير ممّا في سفينتكم .
قالوا : و ما معك ؟
قال : جارية لم تروا مثلها قطّ .