در هنگام صبح . راهبى كه در دير زندگى مىكرد مشاهده نمود كه زنى در كنار دير نشسته است . از او پرسيد : تو كه هستى و اينجا چه مىكنى ؟
آن زن پاكدامن ماجرايى را كه بر سرش آمده بود براى راهب بازگو نمود .
آن راهب دلش به حال اين زن سوخت . و او را به دير خود دعوت نموده و پس از معالجه و مداواى وى . او را در آنجا سكونت داد .
آن راهب . داراى يك فرزند بود كه با او در دير زندگى مىكرد . او از آن زن خواست تا از فرزندش نگهدارى نمايد و با آنها در دير زندگى كند .
اين راهب . كارگرى داشت كه مسؤوليت او رسيدگى به امور و رفع نيازهاى دير بود .
اين كارگر پس از مدتى نسبت به اين زن تمايل پيدا كرده و او را به گناه و فحشا دعوت نمود . اما آن زن پاكدامن به اين مرد كارگر نيز جواب منفى داده و دامن خود را به گناه آلوده نساخت .
اين كارگر پس از آنكه از برآورده شدن خواستهء نامشروع خود مأيوس شد . آن زن را به قتل تهديد كرد . اما آن زن در جواب به او گفت : هر كارى كه مىخواهى بكن .
من به خواستهات عمل نمىكنم و دامان خود را به گناه آلوده نمىسازم .
اين كارگر پس از مأيوس شدن از رسيدن به خواستهء نامشروع خود به سراغ فرزند صاحب دير رفته - و با سنگدلى تمام - او را به قتل رساند .
شرح
و من كان عليه دين - عندنا - لصاحبه . صلب حتّى يؤدّي إلى صاحبه .
فأخرجت العشرين درهماً و دفعتها إلى غريمه . و قالت : لا تقتلوه .
فأنزلوه عن الخشبة .
فقال لها : ما أحد أعظم علي منّةً - منك - نجّيتني من الصلب و من الموت .
فأنا معك حيث ما ذهبت .