سپس او به نزد همسر برادر خود رفته و دستور پادشاه را برايش بازگو نمود و به او گفت : اگر به خواستهام عمل نمائى ترتيبى خواهم داد تا تو مجازات نگردى .
اما آن زن پاكدامن اين بار نيز از برآورده ساختن خواستهء نامشروع اين مرد امتناع ورزيده و دامن خود را به گناه نساخت .
پس از اينكه اين مرد از رسيدن به خواستهء نامشروع خود مأيوس شد به مأمورين دستور داد تا آن زن را براى مجازات به بيابان برده و گودالى را حفر كرده و او را در داخل آن بيندازند و سپس سنگسار نمايند .
آنها پس از سنگسار نمودن اين زن به خيال اينكه او از دنيا رفته است او را به حال خود رها كردند .
هنگامى كه شب فرا رسيد زن تكانى به خود داده و با استفاده نمودن از تاريكى شب خود را از گودال بيرون آورده و در بيابان به راه افتاد .
در مسير راه به دير و معبد كوچكى رسيد كه درب آن بسته بود .
او پشت درب آن دير تا صبح به خواب رفت .
شرح
فأخبرته بالقصّة .
فقال لها : ليس تطيب نفسي أن تكوني عندي . فاخرجي .
فأخرجها ليلًا و دفع إليها عشرين درهماً .
و قال لها : تزوّدي هذه - اللَّه حسبك - .
فخرجت ليلًا .
فأصبحت في قرية . فإذاً فيها مصلوب على خشبة - و هو حي - .
فسألت عن قصّته ؟
فقالوا : عليه دين عشرون درهماً .