آن قاضى گفت : من بهتر از برادرم شخص ديگرى را براى اين كار سراغ ندارم .
آن پادشاه از برادر اين قاضى دعوت نموده و از وى خواست تا براى انجام مأموريت راهى سفر گردد .
سپس آن مرد به برادر خود گفت : من خوش ندارم بخاطر اين مأموريت همسرم را تنها بگذارم و او را ضايع سازم . اگر ممكن است از پادشاه بخواه تا شخص ديگرى را براى اين مأموريت به سفر بفرستد .
اما آن قاضى به برادر خود گفت : لازم است كه تو به اين سفر به روى و اين مأموريت را انجام دهى و پادشاه به غير از تو به شخص ديگرى اعتماد ندارد .
هنگامى كه آن مرد دانست كه چارهاى جز رفتن به اين سفر ندارد . رو به برادر خود كرده و به او گفت : - اى برادر - من در زندگى چيزى مهمتر از همسرم ندارم .
شرح
فكان القاضي يأتيها و يسألها عن حوائجها و يقوم لها .
فأعجبته .
فدعاها إلى نفسه .
فأبت عليه .
فحلف عليها : لئن لم تفعلي لنخبرنّ الملك أنّك قد فجرت .
فقالت : اصنع ما بدا لك . لست اجيبك إلى شيء ممّا طلبت .
فأتى الملك فقال : إنّ امرأة أخي قد فجرت .
و قد حقّ ذلك عندي .
فقال له الملك : طهّرها .
فجاء إليها فقال : إنّ الملك قد أمرني برجمك .
فما تقولين ؟ تجيبني و إلّارجمتك ؟