بالا مىآمد . بطور كلى اين نوع رودها اين حالت را دارند كه بعد ازظهرها بخاطر ذوب شدن برف كوهها آب آنها زياد مىشود .
خدمتكار من كه اين حالت مخاطرهآميز را ديد بشدت اعتراض كرد و اظهار داشت كه حفاظت از من به عهده او گذاشته شده و در مقابل سلامتىام مسؤول است . به خوبى معلوم بود كه تشويق او بخاطر سلامتى خودش بود نه من ، بنابراين ، پيشنهاد كردم در صورت لزوم جاى خود را عوض كنيم ، زيرا در حالت اضطرارى من ميتوانستم بهتر شنا كنم و او را كمك نمايم ، در صورتى كه او از حالتى كه نسبت به آب داشت احتمالا نميتوانست شنا كند . لباسها را از تن درآورده از قيد آنها آزاد شديم . قسمتى از آنها را روى سر و قسمتى را هم به زين اسب بستيم تا در صورت لزوم در موقع شنا كردن دستوپاگير نباشند . سپس وارد رودخانه شديم و بدون خطر بساحل مقابل رسيديم . البته به خشكى قوم اسرائيل ( كه از آب نيل عبور كردند ) نبوديم ولى ( وضع ما ) از سپاه فرعون بهتر بود از اينرو كه خوشبختانه هيچيك از ما غرق نشد . گرچه در اين حال معجزهاى ديده نميشد ولى من احساس ميكنم اين دست پروردگار بود كه بكمك ما دراز گرديد و در سايه رحمت الهى توانستيم باقى بمانيم .
هنگاميكه خواستم به راهنمايان ايلياتى خود بخاطر كوشش و زحمتى كه كشيده بودند ، بعنوان پاداش سكه طلا بدهم ، دريافتم كه از ارزش اين فلز بىخبرند و صاحبقرانيهاى 21 نقره را كه ارزش آنها كمتر بود ترجيح ميدادند .
اين ويژگى گفته پلينى
Plinny
را درباره شهر
Babytace
به ياد ميآورد . ( اين شهر در ساحل شمالى رود دجله در صد و سى و پنج كيلومترى شوش قرار داشته ، بنابراين بايستى در نزديكى همين حوالى باشد كه ما بوديم ) ساكنين اين ناحيه تنها مردمى در دنيا بودند كه از طلا به حدى نفرت داشتند كه آن را زير زمين پنهان ميكردند بخاطر اينكه كسى از آن استفاده نكند 22 .
ساعت دو و چهل و پنج دقيقه در جهت شمال به مسافرت خود ادامه داديم و ساعت سه از يكى ديگر از شاخههاى رود كشكان گذشتيم ، سپس وارد يك جاده باريك و صخرهاى شديم كه در يك