در صورتى كه به سيلاخور بيايند خوانين حق آنها را پايمال كنند .
من قول دادم كه هدايائى به آنها بدهم و آنها نيز قبول كردند كه مرا همراهى كنند .
24 سپتامبر
وضعيت اين جاده را قبلا شرح دادهام . كانهاى نمك در كنارهء جاده قرار دارند . سطح اين معادن سخت به نظر ميرسد و به همين پندار من بيكى از چشمهها نزديك شدم كه ناگهان در باتلاق نمك فرو رفتم و گيوههايم را از دست دادم . هنگام سرازير شدن به جلگه هرو تعدادى از روستائيان به پيشواز آمدند . يكى از آنها بنام كدخدا سليمان كه پيرمردى 70 ساله بود اسب مىتازايند و در عين حال چوبدست خود را را تاب ميداد و سواران را راهنمائى ميكرد .
در ساعت 11 براى صرف غذا به چند سياه چادر رفتيم و قدرى نان و پنير و پياز خورديم . سپس به راه افتاديم . تعدادى كدخدا با چهرههاى زشت بما پيوسته . با صداى بلند گفتند كه دست از راهزنى برداشته آماده خدمت هستند . از كيوره گذشتيم و قلعه غلامعلى خان را كه در سال 1915 بوسيله ژاندارمها بمباران و ويران شده بود مشاهده كرديم .
25 سپتامبر
صبح زود عليمردان خان با 80 سوار و پرچم امپراطورى روسيه وارد شد . تنپوش آبى روشن و شلوار روسى با چكمه بلند بر تن داشت اما كلاه او همان كلاه بلند لرى بود كه به دور آن دستار پيچيده بود . مانند ساير خوانين بيرانوند سبيل تابيده داشت اما بر خلاف بيرانوندها كه بينى عقابى دارند ، بينى وى پهن و كوتاه است . ناهار را در سياه چادر او صرف كرديم . چاى در استكانهائى كه داراى گالش نقره ميباشند آورده شد . دورىهاى پر از پلو با گوشت جلوى ما قرار گرفت . برنج رنگ سفيد زيبائى داشت و در عين حال قطعه يخى در داخل ظرف آب شناور بود . نوكران عليمردان خان همگى نشان روسى بر كلاه داشتند .
در نيمروز دوباره سوار شديم و در پيشاپيش ما دو پرچم