بر فراز مناره خرمآباد كه در محل شهر باستانى قرار دارد صعود كردم . ساختمان مناره خيلى مستحكم است ولى پلههاى آن تقريبا از ميان رفته و براى بالا رفتن از آن ناگزير بايد از هر دو دست استفاده كرد .
بالاخره پاسخى از خوانين بيرانوند مبنى بر اينكه روز ششم برج به ديدار من مىآيند دريافت كردم .
22 سپتامبر
بارانى بهاروند كه به اين حوالى آمده بطور ناگهانى پيش از آنكه لباسهايم را بپوشم وارد شد . پرسيد از كدام طايفه هستم انگليسى ، ژاپنى ، يا قوم ديگر ؟ برايش توضيح دادم كه ژاپن دولت جداگانهاى است اما با همپيمان 107 است و انگليسى نيز شامل چهار طايفه است . پرسيد اگر من انگليسى هستم آيا ويلسون ، كراست ويت 108 و نوئل 109 از كدام طايفه هستند ؟ علت اين همه چاپلوسى به زودى روشن شد . وى به شكوه پرداخت و يادآور شد كه مبلغ سى تومانى كه به او دادهام بسيار ناچيز است و او دست كم انتظار دريافت پنجاه تومان دارد .
به مسخى ( مسخه يا مسخيالى ) يكى از كدخدايان بيرانوند و از دزدان معروف كه بر اسب سفيد رنگى سوار بود برخورد كردم . نامبرده بتازگى ازدواج كرده اما عروس در شب اول از هم بستر شدن با او خوددارى كرده و گفته است در يك صورت با وى نزديكى مىكند كه ماديان سفيد جهانگير خان سگوند را بربايد .
مسخيالى با گريه و التماس تلاش كرد دل او را بدست آورد و حتى قول داد كه ماديان مورد نظر را سرقت كند . اما پيش از اقدام به اين عمل از نوعروس خواست كه شب اول را با هم باشند زيرا احتمال داشت كه در حين سرقت كشته شود . تلاش او بىنتيجه بود و عروس با سماجت گفته بود تنها راه آوردن ماديان است و بس ! مسخيالى ناگزير در همان شب ( جان بر كف ) ماديان سفيد را دزديد و بانو تسليم او شد .
كدخدايان بيرانوند براى عبور از منطقه از من باج خواستند .
استنباط من اين بود كه آنها سوء قصدى نداشتند بلكه ميترسيدند