5 . خداى سميع و بصير
علامه مضامين قرآنى دربارهء سميع و بصير بودن خداوند را تأييد مىكرد . بهعلاوه او تأكيد مىكرد كه هيچچيز از نظر عقلى جايگزين اين موضوع نمىشود . او مىگويد :
از نظر عقلى منعى براى اتصاف خداوند به صفت مدرك وجود ندارد . بهعلاوه قرآن ( او را چنين توصيف مىكند ) . اگر ( قرآن ) او را چنين توصيف كند لازم است از اين رأى تبعيت كنيم . اگر دليلى عقلى اطلاق اين ( صفت ) را بر او غيرممكن سازد آنگاه لازم است دليل قرآنى را تفسير مجازى كنيم . « 1 »
اين مطلب نشانهء ترديد كلى او براى بيان منظورش از مدرك بودن خداوند است . از آراى معتزليان پيشين ، او دو نظر را بيش از همه مىپسنديد كه خلاصه آن را چنين بيان مىكند :
ابو هاشم و پيروانش معتقد بودند كه معنى مدرك بودن خداوند اين است كه درك مدرك در وقتى كه موجود باشد براى او غيرممكن نيست . همچنين خداوند هميشه با صفت سميع و بصير وصف شده است . او ادراك را زايد بر علم مىدانست .
بغداديان آن را اينگونه معنا مىكردند كه خداوند آنچه را موجودات زنده مىشنوند و مىبينند مىداند . آنان هر مطلبى غير از اين را رد مىكردند . « 2 »
بهشميه معتقد بودند كه سميع بودن و بصير بودن خداوند مستلزم زنده بودن اوست .
هرگاه شئ مدرك وجود داشته باشد شرط درك تحقق مىپذيرد . « 3 » لذا خداوند همواره سميع و بصير توصيف شده است . باوجود اين فقط هنگامى كه شرط درك حقيقى تحقق
هامش
شئ بيان مىكردند ( ابن ملاحمى ، فائق ، 49 ر ) . « شئ در مفهوم اوّل بهمعناى چيزى موجود بود يعنى « ذات » .
در مفهوم دوم هرچيز معدوم را تا زمانى كه بتوان آن را به وصفى بيان كرد ، شئ ناميده شود .
علامه در مقابل وجود در دنياى خارج مفهوم فلسفى وجود را در نظر داشت ؛ او معتقد بود كه ممكن است از راه تعقل به معدوم علم يافت . ( مناهج ، 79 پ - 80 ر ) .
لذا مسألهاى را كه چگونگى علم خداوند به معدوم ، پيش آورده بود ، يعنى شيئ كه مقدم بر وجودش مىباشد نمىتوان آن را اثبات كرد ، ديگر مسألهاى نبود . سعى اصلى متكلمان بعدى بيشتر در اين بود كه علم مطلق خداوند را بدون روا داشتن هرگونه تغييرى كه در ذات او واقع شود ثابت كنند . ( در مورد بررسى منظم مشاجرات بين متكلمان پيشين ر . ك : فان اس . شناخت شناسى ، 192 به بعد ) .
( 1 ) - مناهج ، 92 ر .
( 2 ) - همان .
( 3 ) - نيشابورى ، فى التوحيد 562 به بعد ، 562 عبد الجبار ، مغنى ، 5 : 242 .