علم خداوند به وجود شئ تجديد مىشود « تجدد التعلق » . « 1 » بنابر نقل ابن ملاحمى و تقى الدين ، ابو على و ابو القاسم كعبى در پاسخ به چنين اعتراضى همين جواب را مىدادند . « 2 »
هامش
به موضع او ندارد زيرا در آن اشارهاى به ارتباط بين علم خداوند و موضوع آن نشده است .
علامه مىگويد ( مناهج ، 91 ر ) ، بر خلاف آنان ( يعنى مذهب ابو الحسين ) گفته شده بود « علم صفت ذات است و تغيير در آن روا نيست . » آنان پاسخ دادند « تغيير در صفت ذات اگر مطلق باشد جايز نيست . اما اگر مشروط به شرطى باشد ( تغيير ) جايز است . توضيح مطلب اين است كه خداوند از ازل قادر به آفرينش جهان بود و اين يك صفت ذاتى است . اما مطلق نيست بلكه مشروط به شرط معدوم بودن جهان است . چون آن ( جهان ) موجود شد بقاى اين قدرت محال است . در غير اين صورت تكوين وجود واجب مىشود . ما همين را براى ادراك مىگوييم . زيرا خداوند از ازل مدرك بوده است . اما به شرط وجود شئ قابل درك در مقابل ذات خداوند كه مطلقا اجتنابناپذير است . همينگونه علم خداوند به يك شئ مشروط بر اين است كه اين شئ به اين طريق موضوع علم باشد . وقتى كه آنچه او مىداند كه موجود خواهد شد بهوجود مىآيد ، امكان موضوع علم بودن اينكه آن بهوجود خواهد آمد ممكن است باقى بماند و اين بناچار سبب جهل مىشود . يا آن باقى نمىماند بلكه بيشتر از موضوع علم بودن به اينكه بعدا موجود خواهد شد خارج مىشود و خداوند مىداند كه آن وجود دارد . لذا شما به تغيير شرط اعتراف كردهايد . يعنى تغيير موضوع علم . بناچار از اين موضوع شرط ( يعنى صفت ) استنباط مىشود . »
اين شرح و بيان ظاهرا از تعليمات نمايندگان متأخر مذهب ابو الحسين و به احتمال زياد از كتاب الكامل تقى الدين نشأت مىگيرد . زمانى كه تقى الدين اختلاف عقايد كلامى دربارهء علم خداوند به معدوم را ذكر مىكند ( همان ، 252 به بعد ) متذكر مىشود كه نظريات ابو على ، ابو القاسم كعبى و ابو الحسين بصرى ناگزير بايد سبب امكان تغيير در خداوند بشود ( همان 253 ) . تقى الدين ، بر خلاف موضع ابو هاشم ، استدلال خود را بيان مىكند كه علم خداوند در واقع در معرض تغيير است ( همان 60 - 259 ) . او به نظريهء تعلق متوسل نمىشود .
بلكه معتقد است كه نفس علم خداوند تغيير مىكند . براى روا بودن اين امر او همان دلايلى را مىآورد كه علامه آن را نقل كرد . بعضى صفات مانند قادر و مدرك بودن خداوند براى آنكه واقعيت پيدا كند مشروط به شرايطى است . در مورد علم نيز چنين است . اگر چيزى به وجه خاصى رخ دهد در اين وجه خاص شرط علم خداوند بهوجود آن تحقق پيدا مىكند . اگر وجود يا جنبههاى ديگر آن تغيير كند علم خداوند برحسب آن تغيير مىكند ( همان 60 - 259 ) . تقى الدين اين بحث را به هيچيك از متكلمان پيشين نسبت نمىدهد و طرز بيان او چنين مىنمايد كه او خود آن را ابداع كرده است .
( 1 ) - فائق 47 پ .
( 2 ) - ابن ملاحمى نقل مىكند ( فائق 46 پ ) ؛ « مولاى ما ابو الحسين بصرى در كتاب التصفح دربارهء مولا ابو على و ابو القاسم كعبى نقل كرده است كه آنان معتقد بودند وقتى چيزى بعد از معدوم بودن بهوجود مىآيد تعلق آن به علم خداوند و آگاهى « تبيّن » او از اينكه آن شئ موجود شده است تجديد مىشود . تعلق علم به اينكه شئ بهوجود خواهد آمد با تعلق آن به اينكه اين شئ به وجود آمده است متفاوت مىباشد . » نيز ر . ك :
تقى الدين ، 253 .
موضع ابو الحسين بصرى و پيروانش از طرف نويسندگان بعدى كه به آراى هشام بن حكم و جهم بن صفوان ( در مورد آراى اين دو بعدا خواهيم گفت ) روى آورده بودند مورد اتهام قرار گرفت ؛ ر . ك : شهرستانى ، ملل ، 1 : 58 ؛ همو ، نهاية ، 221 ؛ كمال الدين احمد بن حسن بياضى ، اشارات المرام من عبارات الامام به اهتمام يوسف عبد الرزاق ، قاهره ، 1368 ) ، 8 - 127 ؛ محلّى ، 76 ر . اما ابن ملاحمى بين موضع خود و هشام بن