تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انديشه هاى كلامى علامه حلى ( فارسى ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
خداوند مىباشد يا علم خداوند منطبق بر اين حالت نمىشود و تبديل به جهل مىشود . « 1 » ابو هاشم با برقرار كردن پيوند نزديك بين علم خداوند و وجود شئ در جستجوى راهى بود كه از اين هردو شق نپذيرفتنى اجتناب كند . « 2 »
هامش
( 1 ) - تقى الدين ، 252 . ( 2 ) - ابن متّويه نقل مىكند ( مجموع 1 : 118 ) « حال موضوع علم در اين‌كه اين موضوع علم در حال وجود باشد يا عدم تفاوتى نمىكند . بنابراين هيچ چيز آغاز نمىشود كه بتواند شرطى ايجاد كند . » لازم است به اين نكته توجه شود كه مسأله علم خداوند به اشياء در حال عدم و وجود قبلا مورد بحث متكلمان پيشين بوده است . اما اين مسأله‌اى متفاوت بود . اغلب متكلمان پيشين « شئ » را عين « موجود » مىدانستند . اين براى كسانى كه معتقد بودند موضوع هر علمى اشياء است اين مسأله را پيش آورد كه خداوند چگونه به معدومى كه شئ نيست علم دارد . بعضى جوابها ابتدايى بودند . اشعرى ( مقالات 489 ) موضع گروهى از آنان را كه معمولا « ازليه » ناميده مىشوند نقل مىكند . آنان معتقدند كه چون خداوند از ازل به همه اشياء علم داشته است ، آنها لزوما بايد از ازل موجود باشند . فان اس مىگويد كه ازليه گروهى ناشناس بودند كه افكارى غيراسلامى شبيه به دهريه داشتند ( شناخت شناسى ، 193 ) . اخوان الصفاء كه در واقع ازليه را دهريه مىناميدند آنان را گروهى مىدانند كه معتقد به ازليت جهان بودند ( ر . ك : گلدتسيهر و گواشن « دهريه » دايرة المعارف اسلام 2 : 95 ) . ظاهرا ( اشعرى ، مقالات 489 ) هشام بن عمرو فوطى ( ف قبل از 218 ) در پاسخ صريح به اين موضع به استنباطى عكس اين رسيد . چون اشياء نمىتوانند ازلى باشند محال است كه بگوييم خداوند از ازل به آنها علم داشته است . براى قبول اين‌كه خداوند به اشياء از ازل علم داشته لازم است ازلى بودن آنها را ثابت كنيم . بنابر اعتقاد فوطى مىتوان گفت كه خداوند عالم ازلى است فقط باتوجه به علم او كه او يگانه است ( همان 158 ) . جهم بن صفوان ( ف 128 ) كه شئ را عين وجود مىدانست نيز چنين استنباطى داشت ( همان 5 - 495 ؛ و مادلونگ ، « نقش شيعيان و خوارج در كلام پيش از اشاعره » .W , Madelung , " The Shiite and Kha ? rjite Contribution to the pre - Ash'arite Kalam , " in Islamic philosophical Theology ( edited by p . Morewedge . Albany : State University of New York press , 1979 ) . 125 .هشام بن حكم ( ف 179 ) نيز معتقد بود كه خداوند فقط به اشياء موجود علم دارد . اگر او از ازل علم به اشياء مىداشت اين مستلزم ازلى بودن آنها بود ( اشعرى ، مقالات 4 - 493 ؛ مادلونگ « نقش شيعيان » 123 . امكان اين‌كه خداوند به اشياء قبل از وجودشان علم دارد وقتى ابراز شد كه متكلمان فقط « شئ » را از آن متمايز ساختند . ظاهرا شحّام اولين كسى بود كه چنين تمايزى را بيان كرد . قبل از حدوث اشياء خداوند ممكن است علم به آنها داشته باشد هرچند اين اشياء وقتى وجود حقيقى پيدا مىكنند كه حادث شوند ( ر . ك : فان اس ، شناخت شناسى 3 - 192 ) ابو على هنگام تعليم اين مطلب كه اشياء مقدم بر وجودشان شئ نيستند زيرا كون به‌معناى وجود است ، همين تمايز را در ذهن داشت ( اشعرى ، مقالات ، 162 ) . اما شئ ممكن است قبل از وجود و تا زمانى كه مىتوان وصفى براى آن بيان كرد شئ ناميده شود ( همان 161 ؛ نيز براى معانى بيشترى كه به يك شئ مقدم بر وجودش مىتوان شئ اطلاق كرد ، ر . ك : همان ) . بهشميه به‌علت نظريّه‌شان دربارهء احوال با اين مسأله كه شئ را مقدم بر وجودش مىتوان شناخت روبرو نبودند . صفت ذات بر آنچه كه هست بدون‌توجه به اين‌كه وجود دارد يا ندارد هميشه وابسته به آن است . ابو الحسين بصرى منكر نظريهء احوال بود و راه حلى شبيه راه ابو على پيشنهاد مىكرد . آنان دو معنى براى