كه با اين بحث مقابله كنند .
آنچه ارتباط خاص با رازى و علامه داشت اين اعتراض فلسفى بود كه خداوند نمىتواند از تغيير چيزىكه موجود يا معدوم مىشود آگاه باشد . اگر او مىدانست كه در اين لحظه چيزى بهوجود مىآيد يا معدوم مىشود ، اين علم مستلزم تغيير در ذات او مىشد . علم خداوند بر حوادث بايد بىانتها باشد و نمىتواند معروض تغيير باشد . علامه نظر فيلسوفان در مورد مثال علم خداوند را دربارهء وقوع خسوف نقل مىكند : « 1 »
ايراد فيلسوفان اين است . آنها ادعا مىكنند كه خداوند به جزئيات علم ندارد . منظور آنها از جزئيات اين است كه او نمىداند چيزىكه موضوع علم ( او ) ست آيا در گذشته وجود داشته يا در آينده وجود خواهد يافت و يا هماكنون وجود دارد . در واقع او چيزى را كه مربوط به علت يا زمان آن است مىتواند بداند اما نمىداند كه آيا در گذشته واقع شده يا در آينده واقع خواهد شد . مثلا او مىداند كه وقتى خورشيد به حدّ خاصى برسد ، زمين بين خورشيد و ماه قرار مىگيرد . لذا خسوف واقع مىشود . اين علم مقدم بر خسوف ، بعد از آن و همراه آن نزد او هست . اما او نمىداند كه آيا خسوف قبلا واقع شده ، يا بعدا در آينده واقع خواهد شد و يا در اين لحظه واقع مىشود . اين است شرح استدلال آنان . « 2 »
علامه اين استدلال را رد مىكرد . اين صفت علم نيست كه تغيير مىكند بلكه تعلق بين ذات خداوند و موضوع علم اوست كه دگرگون مىشود . « 3 » بنابراين هنگامى كه شيئ معدوم است بين ذات خداوند و آن شئ تا زمانى كه معدوم است ارتباطى وجود دارد . زمانى كه آن شئ موجود شود تعلقى جديد جايگزين تعلق پيشين بين ذات خداوند و اين متعلق علم او مىشود . علامه در بعضى از كتابهايش لفظ « اضافه » را به جاى لفظ « تعلق » به كار مىبرد . « 4 »
علامه در اين نظر پيرو فخر الدين رازى بود كه اين رأى مخالف فلسفى را همينگونه رد مىكرد . او مىگويد :
پيش از اين روشن كرديم كه علم معنايى ندارد جز اضافهء بين عالم و علمش بنابراين
هامش
( 1 ) - در مورد اين مثال در بين فيلسوفان ر . ك : همان ، 1 - 310 .
( 2 ) - معارج ، 116 پ ؛ نيز اسرار 225 ر ؛ مناهج ، 91 ر .
( 3 ) - نهاية المرام ، 80 ر .
( 4 ) - اسرار ، 225 ر . نهج المسترشدين ، 298 ؛ نهاية المرام ، 80 ر ؛ تسليك ، 56 ر .