اين كار را مىكند . « 1 » احتمالا در پاسخ به اين اعتراض بصريان كه لازم نيست اعمال خداوند اصلح اعمالى باشد كه او قادر به انجام آن است ، بغداديان مصلحت جامعه را برتر از مصلحت فرد مىدانستند . شخص مكلف ممكن است ، هرگز ايمان نياورد باوجود اين تعيين تكليف براى او احتمالا بىفايده نيست . زيرا ممكن است موجب ايمان ديگران شود . « 2 »
بنابراين ، گفتار علامه كه رأى ابو القاسم كعبى بر اين بود كه چون قدرت و داعى جمع شوند صدور فعل واجب مىشود ، سخنى اشتباه است . علامه با بيان اين گفتار از ابن ملاحمى پيروى كرده كه او اين عقيده را منسوب به ابو القاسم و پيروانش مىدانست . « 3 »
علّامهء حلّى با قبول اين رأى كه هرگاه داعيى موجود باشد خداوند بنا به اصلح به حال بنده عمل مىكند ، با اعتراض بصريان روبرو شد كه مدعى بودند تكليف بر نامحدود تعلق نمىگيرد . براى رفع اشتباه او در پاسخ گفت كه نامحدود ممكن نيست بلكه ممتنع است ؛ بنابراين بر آنچه خداوند مكلف به انجام آن است تعلق نمىگيرد . « 4 »
[ نظر علامه بر اساس نظر ابن ملاحمى است ]
موضع علامه در مورد تكليف خداوند براى عمل به اصلح به حال بنده صريحا براساس نظر ابن ملاحمى است . او ( ملاحمى ) با اعتقاد به اينكه با جمع شدن داعى و قدرت صدور فعل واجب مىشود ، مدعى بود كه خداوند چون قادر به انجام كار نافعى باشد و داعى انجام آن هم موجود باشد الزاما آن را انجام مىدهد . « 5 » چون اين اصل به اصلح به حال بنده براى انجام تكليف شرعىاش محدود نمىشود ، استنباط ابن ملاحمى اين بود كه تكليف خداوند در عمل اصلح به حال بنده در امور دنيوىاش نيز صادق است . « 6 » علاوه بر اين او سعى داشت ثابت كند كه اين نظر موافق موضع بغداديان و بصريان است .
او مدعى بود كه اصل خود او درباره وجوب فعل با جمع شدن داعى و قدرت نظر هر دو مذهب را در بر دارد . بغداديان منكر تكليف خداوند براى عمل به اصلح به حال بنده در هر موردى بودند ، هرچند بنابر رأى ابن ملاحمى اعتراف داشتند كه باوجود داعى و قدرت و نبودن مانع ، احسان لازم است انجام شود حتى اگر عدل خداوند همچنين اقتضايى
هامش
( 1 ) - ابن ملاحمى ، فائق ، 146 ر ؛ مكدرموت ، 4 - 73 .
( 2 ) - مانكديم ، 518 ؛ مكدرموت ، 73 يادداشت 1 .
( 3 ) - بعدا مىبينيم .
( 4 ) - مناهج ، 98 پ ؛ اين عبارت در نسخه خطى كاملا مخدوش است .
( 5 ) - فائق ، 146 ر - پ .
( 6 ) - همان .