اينك اصل داستان :
سعيد بن جبير از ابن عباس نقل كرده است كه : ابى بن كعب ميگفت : روزى پيامبر خدا سخنرانى كرد و فرمود :
- روزى موسى در ميان بنى اسرائيل ، به پا ايستاده ، سخنرانى ميكرد . از او پرسيدند :
- داناترين مردم كيست ؟
پاسخ داد :
- من خداوند او را مورد سرزنش قرار داده ، به او وحى كرد :
- مرا در محل تلاقى دو دريا ، بندهاى است از تو عالمتر .
موسى گفت :
- آيا ممكن است او را ببينم ؟
خطاب رسيد :
- يك ماهى در زنبيل بگذار و حركت كن .
موسى به اتفاق يوشع به راه افتاد تا به سنگ رسيد . در آنجا قدرى خوابيدند .
ماهى در زنبيل به جنبش در آمد و در دريا افتاد و دريا شكافته شد . خداوند آب دريا را از پر كردن شكاف ، منع كرد و آب همچون طاقى بر سر ماهى قرار گرفت . وقتى كه بيدار شدند ، يوشع فراموش كرد كه موسى را از ماجراى مطلع گرداند . بقيه آن روز و شب ، راهپيمايى كردند ، تا بامداد فردا . موسى به يوشع گفت :
- صبحانهمان را بياور كه از اين سفر رنجور شديم .
موسى وقتى احساس خستگى كرد كه از جايى كه خداوند امر كرده بود ، گذشت .
يوشع گفت :
- همانوقت كه بكنار سنگ رسيديم ، ماهى را فراموش كردم . . .
ماهى در حفرهاى خالى از آب ، قرار گرفته و موسى و يوشع در شگفت مانده بودند .
ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 97
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص٩٧