موسى گفت :
- اين همان چيزى بود كه ما بدنبال آن بوديم .
از همان راهى كه آمده بودند ، بازگشتند تا به كنار سنگ رسيدند . در آنجا مردى را كه ديدند كه بدن خود را با يك تكه پارچه پوشيده بود . موسى به او سلام كرد .
خضر گفت :
- تو كيستى ؟
گفت :
- من موسى هستم .
گفت :
- موساى بنى اسرائيل ؟
گفت :
- آرى ، آمدهام كه از تو تعليم بگيرم .
خضر گفت :
- تو صبر ندارى كه با من باشى . مرا خداوند علمى بخشيده ، كه به تو نبخشيده است و ترا علمى داده ، كه به من نداده است .
موسى گفت :
- خواهى ديد كه انشاء اللَّه صبر خواهم كرد و از فرمان تو خارج نخواهم شد .
خضر گفت :
- اگر ميخواهى از من تبعيت كنى ، حق ندارى از كارهايى كه من انجام مىدهم ، سؤال كنى تا وقتى كه خودم ترا از راز آن كارها آگاه سازم .
آن گاه از كنار دريا به راه افتادند . يك كشتى آمادهء حركت بود . از سرنشينان كشتى خواستند كه آنها را هم سوار كنند . آنها خضر را شناختند و هر دو را بدون كرايه سوار كردند .
همين كه سوار كشتى شدند ، خضر يكى از تختههاى كشتى را با تيشه ، كند .
ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 98
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص٩٨