خود گفت : صبحانهمان را بياور . گويند : آنها بقيهء روز و شب را به راه خود ادامه دادند ، همين كه صبح شد ، موسى به يوشع گفت : صبحانهمان را بياور .
غداء يعنى صبحانه و عشى يعنى شام . انسان به صبحانه نيازمندتر است تا شام .
لَقَدْ لَقِينا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً
: ما از سفر خويش رنج و خستگى ديديم .
گويند : خداوند موسى را گرسنه كرد ، تا به ياد ماهى بيفتد .
قالَ أَ رَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنا إِلَى الصَّخْرَةِ فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ
: در اين وقت ، يوشع به موسى گفت : هنگامى كه بر كنار سنگ بزرگ ، منزل كرديم ، ماهى را جا گذاشتم و فراموشش كردم و يادم رفت به تو بگويم ماهى را فراموش كردهام . سپس زبان بعذر - خواهى گشوده ، گفت :
وَ ما أَنْسانِيهُ إِلَّا الشَّيْطانُ أَنْ أَذْكُرَهُ
: شيطان قصهء ماهى را از ياد من برد . اين جمله بعنوان عذرخواهى است زيرا اگر يوشع قصهء ماهى را به موسى گفته بود ، موسى از آنجا نمىگذشت و اين همه خسته نمىشد .
وَ اتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَباً
: منظرهء تعجب آورى پيش آمد . آب شكافته شد و ماهى در آن شكاف فرو رفت و شكاف هم چنان باقى ماند .
برخى گويند : كلمهء « عجبا » از موسى است . يعنى : موسى از شنيدن اين داستان اظهار تعجب كرد و گفت : چگونه ممكن است ؟
ابن عباس گويد : يعنى موسى داخل آن شكاف شد و بدنبال ماهى به راه افتاد ، اما بطور تعجب آميزى گم شدهء اصلى خود يعنى خضر را پيدا كرد .
قالَ ذلِكَ ما كُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلى آثارِهِما قَصَصاً
: موسى گفت : اين همان علامتى است كه ما براى يافتن خضر بدنبال آن بوديم . از همان راهى كه آمده بودند ، در حالى كه يوشع از جلو و موسى از دنبالش حركت ميكرد ، برگشتند ، تا به محلى رسيدند كه ماهى وارد آب شده بود . * * *