با تقليد است « 1 » . عقل ، بدون مدد وحى ، شايستگى آن دارد كه آدمى را به يقين برساند « 2 » .
اين نظر در كلام عبد الجبّار جنبهء اساسى دارد .
عنوان دوّم اعتقاد مركزى خدا است . نخست بايد به يافتن دليلى بر وجود خدا بپردازيم ، كه اين دليل بر پايهء حدوث عالم بنا شده است . هر چه حادث و نو پديد باشد به پديدارندهاى نيازمند است . استقرار نخستين مقدّمه عبد الجبّار را به بحث در مسائل طبيعى مىكشد : عرض ، جوهر ، تركيب اجسام از ذرّات ، حادث و قديم . اجسام ناگزير حادثند ، چه هرگز از عوارض زمانى تهى نيستند « 3 » .
پس از آنكه عقل به معرفت وجود خدا دست يافت ، به آن مىپردازد كه صفاتى براى او قائل شود . وى توانا و دانا و زنده و شنوا و بينا و ابدى است « 4 » . و از اينجا دو مسئلهء پيش مىآيد : يكى مسئلهء منطقى معنى اتّصاف به صفات است ، و ديگرى مسئلهء متافيزيكى چگونگى متّصف بودن خدا به اين صفات « 5 » . عبد الجبّار مسئلهء اخير را با پيروى از نظريّهء احوال « 6 » ابو هاشم جبّائى حل كرده است .
صفات فعلى خدا ، همچون مريد بودن و خشمگين شدن ، امر كردن و نهى كردن « 7 » ، و سخن گفتن « 8 » ، جدا از صفات ذات او مورد بحث قرار گرفته است ، زيرا صفات فعلى مستلزم در نظر گرفتن عدالت او است « 9 » .
هامش
( 1 ) - شرح ، ص 74 - 39 ؛ المغنى ، جلد دوازدهم ، چندين جا .
( 2 ) - همان منبع ، دوازدهم ، 126 - 69 .
( 3 ) - شرح ، ص 122 - 87 .
( 4 ) - همان منبع ، ص 82 - 151 ؛ المغنى ، پنجم ، 46 - 204 .
( 5 ) - همان منبع ، ص 204 - 160 .
( 6 ) - شرح ، ص 200 - 182 .
( 7 ) - المغنى ، ششم ، بخش 2 ، 341 - 104 .
( 8 ) - همان منبع ، هفتم ، 58 ؛ شرح ، ص 535 .
( 9 ) - المغنى ، بيستم ، بخش 2 ، 237 - 186 .