از آثار سالهاى متأخّرتر عمر او است كه در دربار آل بويه در رى مىزيست ، و فشار صاحب بن عبّاد وزير و نفوذ و تأثير استدلالهاى معتزليان ممكن است در طرز فكر او تغييرى به وجود آورده باشد .
خدا و ظلم
مسألهاى وابستهء به بحث دربارهء عدل الهى اين است كه چگونه از گفتن اينكه خدا ستم و بىعدالتى مىكند بپرهيزيم . ابن بابويه در شرحى مربوط به مسئلهء مرگ ابراهيم پسر حضرت رسول ( ص ) ، در خصوص بلايايى كه نصيب كودكان مىشود كه هيچ كارى مستوجب عقوبت نكردهاند بحث كرده است . مىگويد كه جهل ما نسبت به دلايلى كه بنابر آنها خدا جان كودكان را از آنان مىگيرد ، نبايد آنچه را كه به صورت كلّى با برهان روشن مىدانيم از خاطر ما ببرد : و آن اينكه خدا حكيم است و از روى بىعدالتى عمل نمىكند . در اين برهان مقدارى ظرافت فكرى و توجّه به اين امر نشان داده شده است كه با قبول جهل آدمى خدا را از تهمت كار بد كردن مبرّا سازد ، نه اينكه بر راه اشعريان برود كه مىگفتند خدا كه ملك و مالك مطلق است حق دارد كه هر چه مىخواهد بكند ، و آنچه او مىكند تنها به اين دليل كه او كرده حقّ و درست است « 1 » .
به گفتهء ابن بابويه ، عدل و ظلم تنها در جذب و دفع طبع نيست ، بلكه در چيزى است كه عقل آن را خوب و بد مىداند . نبايد به كارى ، در آن صورت كه چيزى جز ظواهر خارجى براى تكيه كردن بر آنها نداريم ، بگوييم بد است « 2 » . بلكه بايد به فاعل آن نظر كنيم . اگر با برهان روشن بدانيم كه فاعل عمل خوب و حكيم است ، از پيش مىدانيم كه همهء اعمالش خوب است ، هر چند خوبى آنها در موردى خاص در ظاهر آشكار نباشد .
اگر فى المثل پدرى را كه مىدانيم فرزانه و عادل است مشاهده كنيم كه دست فرزندش را مىبرد ، نبايد چنان داورى كنيم كه بريدن بر خلاف مصلحت فرزند او است ، چه از اخلاق
هامش
( 1 ) - اشعرى ، « اللمع » ، ص 71 ، شمارهء 170 .
( 2 ) - التوحيد ، ص 395 .